اسكندر بيگ تركمان

74

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

ذكر آمدن القاس ميرزا با كومك روم بعراق و بازگشتن و مآل حال او اما احوال القاس ميرزا آنكه چون بهمدان آمد خانه كوچ بهرام ميرزا را بدست آورده از آنجا روانهء قم گرديده و بدان بلده مستولى گشته از آنجا جمعى از اكراد بدنهاد را بتاخت ولايت رى فرستاد و از قم بكاشان آمده بر آن دست يافت و از آنجا بهواى ملك صفاهان روانهء آنديار جنت نشان گرديد اهالى و اكابر اصفهان ابواب آشنائى با او مسدود ساخته برج و بارو شهر را استحكام دادند و بجنگ پيش آمدند و حضرت شاه جنت مكان از راه خلخال و طارم بقزوين تشريف آورده از آنجا بهرام - ميرزا و ابراهيمخان ذوالقدر حاكم شيراز را بر سر القاس فرستادند آن شهزادهء حق ناشناس از آوازه ورود موكب نصرت قرين شاهى و خبر قرب وصول بهرام ميرزا و ابراهيمخان آگاهى يافت احوالش متزلزل و از موافقت اصفهانيان مأيوس گشته عازم ديار فارس گرديد بر سر راه بر قلعه ايزد خواست دست يافته به جهت آنكه رعايا قلعه بر روى او نبندند در آنجا قتل عام كرد و جمعى كثير از عجزه و رعايا را بتيغ انتقام گذرانيد . معهذا دروازه‌هاى بند امير را بر روى او بسته بشيراز راه ندادند از ده على اردكان عبور نموده بپاى قلعهء سفيد رفت جنيد بيك برادر ابراهيمخان و خانه كوچ ذوالقدران در آن قلعه بود چون تسخير آن قلعه اشكال تمام داشت در آنجا نيز كارى نساخته از راه شولستان و بهبهان به طرف شوشتر رفت مير عبدالوهاب شوشترى و اهالى آنجا دروب شهر و قلعه را بر روى او بسته ابواب نزاع و جدال گشودند از موافقت ايشان نيز مأيوس گشته بدزفول رفت و در آنجا نيز كارى از پيش نتوانست برد در كمال يأس و نوميدى روى توجه بجانب بغداد نهاد و چند گاه در آنحدود بود تا آنكه در سال ديگر موافق سنه ست و و خمسين و تسعمائة حكم سلطان سليمان بطلب او رسيد چون از همه طرف كفران نعمت دامنگير گشته ادبار باردوى روى آورده بود با خواندگار نيز آغاز حيل و شعبده بازى كرده از رفتن روم ابا نمود و خانه كوچ بهرام ميرزا كه همراه برده بود باز فرستاد عظماء روم دانستند كه از او كارى نميآيد و بودن او در آن ولايت موجب شورش و فساد و عدم امنيت و استقامت بلاد و اختلال احوال عناد است رقم خلاف بر ناصيه حال او كشيده سلطان سليمان را بدفع او اغوا نمودند و خواندگار لشكر عظيم بر سر او فرستاد كه او را بدست آورند روميان على الغفله باردوى او ريختند . القاس ميرزا مضطرب الاحوال خود را از آن ولايت بيرون انداخته با معدودى بالكاى اردلان آمد چون حقيقت اينحال بمسامع جاه و جلال رسيد بهرام ميرزا و شاهقلى خليفهء مهردار و ابراهيمخان ذوالقدر را با بيست هزار كس بر سر او فرستادند و ايشان در حدود قلعهء مريوان به او رسيده او را منهزم گردانيدند القاس ميرزا سرگشته و حيران و از كرده‌ها نادم و پشيمان بقلعهء مريوان نزد سرخاب اردلا رفت و حكم همايون در باب سپردن او باسم سرخاب عز اصدار يافت و او جز اطاعت حكم پادشاهى چاره نداشت القاس ميرزا التماس نمود كه شاه نعمت اللّه يزدى كه شوهر خواهرش بود آمده او را بياورد و جناب مرتضوى انتساب حسب الفرمان خسرو كامياب نزد سرخاب رفته ميرزا را از او گرفته به خدمت اشرف آورد چون به نظر همايون درآمد . حضرت شاه جنت مكان بلفظ گهربار فرمودند كه اى برادر نامهربان من با تو چه بد كردم كه روى از خانوادهء پدر برتافتى و خود را از اوج عزت بحضيض خوارى و مذلت انداختى و بدشمن متوسل