فضل الله روزبهان خنجى اصفهانى

400

تاريخ عالم آراى امينى ( فارسى )

بود كه ديدهء تبريز به تراب خيول سعادت مقرور « 1 » نشده و خواطر سكّان آن جا به نزول همايون مسرور نگشته « 2 » و در آن ايّام كه اكثر ميل حضرت اعلى به نزول تبريز بود ، ميل اكثر پادشاهزاده‌ها و حضرت مهد عليا به قشلاق قراباغ ، ناگاه به ارجاف جماعتى « 3 » فسّاد از مردم تبريز كه هنگام غيبت رايات همايون ايشان را افسادات « 4 » گوناگون متمشّى مىگردد ، در افواه خلق افتاد كه در حوالى تبريز ( 213 - پ ) باز حادثهء طاعون روى نموده و شحنهء اجل بىآزرم و بازار مرگ گرم شده است . هنگام استماع اين خبر امر عالى يافت كه شاهزادهء ارجمند ابو العزّ اميرزاده يوسف متوجّه دار السّلطنه گردد و امر طاعون تحقيق نمايد . اگر در حوالى شهر كه بدين طعن مطعون شده اثرى باشد ، عزم قشلاق تبريز [ را ] منفسخ سازند و به تهيّهء قشلاق قراباغ « 5 » پردازند . اميرزادهء مرحوم به دار السّلطنهء تبريز در آمد و از مخبران ثقات تفتيش بواجبى فرمود و معلوم شد كه نشانهء طاعون در موضع لاله بر چهرهء يكى از مردم آن جا داغ « 6 » كشيده و سكّان آن جا اكثر از موضع بيرون آمده و خود را به باغ كشيده‌اند و ديگر از طاعون در هيچ موضع نشانه نيست . اميرزاده خبر تحقيق كرده ، بيرون فرمود . و در خيابان ، اميرزاده على خان جهانگير جهت او طويى ترتيب كرده بود ، لحظه‌اى جهت شيلان در خانهء او نزول كرد . يكى از ارباب افساد تبريز كه شرارت و ظلم او فاشى و اكثر شهرت طاعون از آن مانع الماعون ناشى شده ، به خدمت شاهزاده رفت و گفت حالى از بعض ولايات خبر رسيد كه يكى از متعيّنان « 7 » آن ولايت به علّت طاعون از عالم برون رفته است . گويى صداى « 8 » او نداى ملك الموت بود . شاهزاده را در خاطر رعبى وافر افتاد « 9 » ، مجال ركودش نبود [ و ] در ساعت عزم ركوب فرمود . هر چند التماس كردند كه موكب شاهزادگى « 10 » چندان توقف ( 214 - ر ) فرمايد كه شيلان بكشند ، از وفور رعب و

--> ( 1 ) . F : مضرور . ( 2 ) . P : پادشاه‌ها . ( 3 ) . F : جماعت . ( 4 ) . P : فسادات . ( 5 ) . K : قيشلاق قره باغ . ( 6 ) . P : داغى . ( 7 ) . KP : متقيّنان . ( 8 ) . P : صوت ؛ K : صياح . ( 9 ) . K : افتاده . ( 10 ) . K : شهراده‌گى .