فضل الله روزبهان خنجى اصفهانى
401
تاريخ عالم آراى امينى ( فارسى )
خوف اصلا توقف نتوانست كرد ، در ساعت توجّه فرموده به اردويهء « 1 » همايون ملحق گشت . و چه ماننده است داستان او بدان قصّهء مشهور كه در تفاسير مذكور است . و خلاصهء قصّه آنكه : ملك الموت را با حضرت سليمان - عليهما السّلام - مصادقتى بود و گاهى او را زيارت كردى . نوبتى شخصى نزد او بود و ملك الموت در او تيز نظر كرد ، آن شخص با نبى اللّه فرمود ، ملك الموت در من نظر كرد و هيبت او در خاطرم اثر نمود ، باد را امر فرما كه مرا به اقصاى بلاد هند برد . سليمان باد را به مسئول او مأمور داشت « 2 » . ديگر روز سليمان داستان او با ملك الموت فرمود و از سبب آن نظر سؤال كرد . گفت « 3 » من مأمور بودم كه در هند روح او را قبض نمايم و از بعد مكان و قرب زمان توفيهء روح او تعجّب داشتم ، متعجّبانه در او نگريستم . چون آمد حياتش به نهايت آمد در هندش يافتم و به قضاى آنچه مأمور بودم ، شتافتم . نبى اللّه از تهيّهء اسباب اجل تعجّب فرمود ، مؤدّاى فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ [ 7 / 34 ] ظاهر نمود . قطعه « 4 » حياتت قرض و جان دادن ادايش * فَلا يثقل عليك اداء قرض فلا نفس ترى ما كان « 5 » يأتي * و لا تدري تموت بأىّ ارض چون شاهزاده به خدمت موكب همايون رسيد ، آوازهء حدّت طاعون منتشر ( 214 - پ ) گشت و خاطر حضرت اعلى از نزول تبريز متنفّر گشت . و شاهزاده يوسف بيك با حضرت مهد عليا كه ايشان نيز در اختيار قشلاق قراباغ مبالغه داشتند « 6 » به تعجيل تمام قبل از آنكه به اردويه « 7 » كوچ كند ، به صوب قراباغ روان شدند . اردويهء همايون از موضع سرات « 8 » به جانب قشلاق رو به راه كرد . چون موكب همايون از راه بدوستان « 9 » به عقبهء ارغنه رسيد ، اميرزاده يوسف كه در
--> ( 1 ) . P : اوردوى . ( 2 ) . F : امر فرمود . ( 3 ) . P : فرمود . ( 4 ) . P : شعر . ( 5 ) . P : حان . ( 6 ) . P : داشته . ( 7 ) . P : اوردو . ( 8 ) . K : سر او . ( 9 ) . P : بروستان .