فضل الله روزبهان خنجى اصفهانى

199

تاريخ عالم آراى امينى ( فارسى )

آن مكر بىمفرّ « 1 » هم فاسد شد و و بال آن به دو عايد ، و به حكم : وَ لا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ [ 35 / 43 ] عاقبت كشتى زندگانيش تباه گشت و خود را در بحر هلاكت غريق و بىپناه ديد « 2 » . حضرت اعلى از الهام ملك علّام تحريض آن مفسد مكّار را در حيطهء اعتبار در نياورد و با وجود آنكه از طغيان بايندر و امكان [ مكر و ] غدر اصلا خبرى و اثرى نبود ، باز فكرتش بر بوم قزل آغاچ سايه التفات نفگند . بعد از آنكه خبر اين به « 3 » ييلاق « 4 » [ رسيد ] « 5 » به تبريز معاودت واقع شد . خبر طغيان بايندر عاق و تسخير و تخريب عراق ، معروض نوّاب گشت . از استماع [ آن ] بحر حميّت پادشاهانه در جوش و ليث غيرت خسروانه در خروش آمد . درياى زخّار قهّار موج خونخوار « 6 » برانگيخت . شعلهء آتش بار غضب ، شرار « 7 » عالم سوز فرو ريخت و با وجود تفرّق عساكر فايقه و عدم عدّه لايقه ، فى الحال ( 106 - ر ) موكب كواكب اتّساق از دار السّلطنهء تبريز بيرون آمده ، متوجّه [ جانب ] عراق شد . چنانچه از بعضى ثقات مسموع گشت كه اوّل شب كه رايات سعادت‌انگيز جهت دفع بايندر از تبريز بيرون آمده در منزل و اسفنج « 8 » نزول فرمود ، عدد جماعتى كه ملازم ركاب همايون بودند از بيست نفر تخمينا متجاوز نبود ، چه ديگران در شهر به تهيّهء اسباب و تجديد آلات قتل و ضراب « 9 » مشغول بودند . موكب همايون در عين سرعت كوچ بر كوچ شتافته به مملكت عراق درآمد و خبر توجّه رايات همايون در مدينهء اصفهان به بايندر رسيد ؛ [ پاى ] فكرتش لغزيده و دست تدبيرش لرزيده ، نه رأى اقدام و نه پاى احجام داشت . به هر حال تشجّعى نمود و با لشكرهاى اطراف كه بر او جمع گشته بودند رو به مصاف آورد و اكابر اصفهان را كه در دست تعدّيات او مهان بودند به عنف و تكليف استصحاب كرد ؛ از جمله مرتضاى ممالك اسلام و مقتداى اكابر ايّام امير غياث الدّين محمد مير ميران را كه پايهء قدرش به نسب طاهر مستعلى بر نجوم زواهر و مدارج فخرش به حسب فاخر مقيل « 10 » بر معارج اكابر

--> ( 1 ) . P : مكر بىمغز K : فكر فى مفر . ( 2 ) . P : ديد + و . ( 3 ) . P : « به » ندارد . ( 4 ) . PF : ييلاغ . ( 5 ) . PF : ندارد ، از K : افزوده شد . ( 6 ) . P : قهر موجى خوانخوار . ( 7 ) . P : شرارى . ( 8 ) . P : اسفنج ؛ K : و اسمنج . ( 9 ) . K : حرب . ( 10 ) . PF : مفيل .