فضل الله روزبهان خنجى اصفهانى
42
تاريخ عالم آراى امينى ( فارسى )
خوان ملاحت تو بگستردهاى * با « أنا املَح » نمكى خوردهاى باب سيوم ، شجاعت و قوّت بازوى مردى : در معركهء شجاعت ، رستم سر افكندهء ستم تيغ او و در مصاف بسالت بيژن اسير حملهء بىدريغ اوست . نيزهاش تيغ كوه « 1 » را به خاك اندازد و همچو رُمح شعاع در سينهء صبح چاك اندازد . تيغش دريايىست كه گوهر آن از جواهر نفوس ناطقهء اعدا مهيّا گشته يا سمايىست كه هر كوكب جوهر از او به سر حدّ بلاد ظفر و مراد راهنما گشته . تيرش الفىست كه چون در عين اعداى ناكس نشسته ( 24 - ر ) پى مرگ را بديشان عيان نموده « 2 » و چون در بين « 3 » ايشان فتاده ، همچو غراب البين شدّت حالت يوم البين « 4 » را با ايشان بيان فرموده ، اين يك حرف است كه در قطع تقاطع « 5 » حروف كفاف هر كس است . بيت مشهور گفتم كه : الف ، گفت : دگر ، گفتم : هيچ * در خانه اگر كس است يك حرف بس است كمانش نونىست كه در ظلمات « 6 » معركه جهت نجات ، انين « 7 » تسبيح ذو النون از او شنوند ، و چون نون « 8 » دوات اقلام ، سهام برات جواز « 9 » ارواح از او به سر حدّ بلاد اشباح اعدا برند . گرزش مرغىست كه فارغ بال در هواى معركه با شش پر همراه طايران « 10 » أُولِي أَجْنِحَةٍ [ 35 / 1 ] در پرواز است و كوپالش در ميان سلاح به سركوبى دشمنان بىفلاح سرافراز : در وصف شجاعت « 11 » ز رستم به مردى برآرد دمار * بپيچد « 12 » سَرِ دستِ اسفنديار اگر گيو و گودرز ، اگر بيژن است * گه مردى « 13 » ، او چو پيره زن است
--> ( 1 ) . P : كوه تيغ ( 2 ) . P : نمود ( 3 ) . P : ما بين ( 4 ) . P : يوم الدّين ( 5 ) . P : مقاطع ( 6 ) . P : گلستان ( 7 ) . P : امين ( 8 ) . P : خون ( 9 ) . P : جوزا ( 10 ) . P : بر همه طيران شوند ( 11 ) . P : شعر ( 12 ) . P : بپيچيد ( 13 ) . P : مردن