سيد ظهير الدين مرعشى

135

تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )

بعد از آن مردم از حكومت داعى اعتبارى برگرفتند ، و در آن ما بين پسران اصفهبد قارن : سرخاب و مازيار - كه داعى به نوا داشت - بگريختند و به اصفهبد پيوستند ، و با داعى عصيان كردند . داعى را بالضروره به طرف كوهستان توجّه افتاد و چند نوبت آنجا محاربه كرد . و آن ولايت را خراب كرد و سادات از هر طرف به داعى پيوستند و چون داعى در حق سادات به شفقت و عاطفت مىبود بسيار سيّد بر او جمع شدند . چنان كه هرگاه كه سوار مىشدى سيصد سيد شمشيرزن با او سوار شدندى و ناصر كبير را كه ناصر الحق او را مىخواندند در حق او مدح بسيار است . در اين وقت در بغداد خليفه حاكم بود خبر وفات او رسانيدند . و در بصره و سواد و واسط سيد على بن محمد صاحب الزنج - كه او را سيد برقعى مىخوانند - خروج كرد ، و او سيد دانا و شجاع بود . پدرش در ايّام خلافت متوكل گريخته به زنگبار رفته بود . و تولد اين سيد آنجا بود و مردم زنگبار معتقد او شده بودند و دوازده هزار زنگى با او اتفاق كردند و جمله با چوب‌دستى به بصره آمدند و آن ولايت را مستخلص گردانيدند و اظهار دعوت كرد و صفت اين سيد را حضرت امير - عليه السلام - در ملاحم خبر داده است . و در آن زمان در خراسان رنود و اوباش و عيّاران را رونقى نمانده بود ، مگر يعقوب ليث كه محمد بن عبد الله طاهر را بگرفت و حاكم خراسان شد ، و خليفه بالضروره با او عهد كرد . غرض كه در اين مدت داعى در طبرستان حكومتى به استقلال كرد . بعد از آن مردم طبرستان فرستادند و يعقوب ليث را به طبرستان آوردند . سيد حسن عقيقى از او بگريخت و به آمل نزد داعى آمد . يعقوب ليث به شمع و مشعله بدنبال او روان شد . داعى نيز نتوانست اقامت كرد به رويان آمد . يعقوب به دنبال مىآمد ، داعى به كلار رفت و آنجا هم توقّف نتوانست نمود . از آنجا به شيرود هزار التجاء برد . يعقوب نزد شيرجان فرستاد كه او را بسپارند . آنجا مردى بود كوكبان نام كه مهتر آن ولايت بود به حمايت سيد مصرّ گشت و نسپرد .