سيد ظهير الدين مرعشى
128
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )
مردم عراق به او گفتند اگر مقصود خروج تو كمى مال و معاش است چندان دينارى كه بايد به خدمت تو جمع گردانيم . سيد سوگند ياد كرد كه خروج من براى مال نيست ، فقط براى رضاى خداست ، كه مىبينم دين حنيف ، ضعيف گشته و شرع منيف دارد منسوخ مىشود . غرض منتصر خليفه محمد بن عبد اللّه طاهر را به حرب او فرستاد . چون محمد مذكور نزديك او رسيد ، تركتگين نام را براى مقابله با سيد و مجادله با او روانه كرد . تا با سيد مصاف داد ، و سيد را بگرفتند ، و به قتل آوردند . و سر مبارك را برداشته نزد محمد بن عبد اللّه آوردند . مردم بغداد به تهنيت آن فتح رفتند تا يكى از سادات نزد منتصر خليفه رفت و گفت : تهنيت مىكنم ترا به قتل كسى كه اگر رسول زنده بودى او را بدان تعزيت مىدادند ، و در عرب جهت يحيى عليه السّلام مرثيتهاى بسيار گفتهاند . مقصود در آن ورطه ، ساداتى كه خلاص يافتند نيز روى به كوهستان عراق نهادند و به كوهستان طبرستان و ديلمان درآمدند . و آنجا به زحمتى تمام به سر مىبردند . چه بنو عبّاس و بنو اميّه مدّت دويست سال بلافصل حاكم بودند ، و در قلع و قمع سادات ساعى و مجدّ ، و چند نفرى از ايشان - مثل منصور دوانقى و حجاج ثقفى و متوكل عباسى عليهم اللعنة - عهد كرده بودند كه هرجا سيدى را بيابند بلا محابا به قتل آرند ، تا نسل سادات منقطع گردد . امّا خدا نسل محمد بن عبد اللّه را بركتى و كثرتى به فضل و فيض بىدريغ خود پديد آورده و اولاد دشمنان ايشان را منقطع گردانيده ، با وجود استيلاى آل عباس و بنى اميّه امروز در تمام عالم چند صد تن از ايشان معروف و مشهور نيستند . و بنى فاطمه عليهما السّلام را با وجود آنكه دويست و چهل سال هر كجا مىديدند مىكشتند امروز در هيچ جاى عالم نيست كه آنها مقدّم و پيشواى خلايق نباشند . غرض چون ظلم محمد بن اوس در طبرستان از حدّ گذشت ، مردم پناه به عدل سادات مىجستند و بر ايشان بيعت مىكردند ، و والى و حاكم خود مىگردانيدند . اول سيدى