سيد ظهير الدين مرعشى

114

تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )

از چناشك به خانهء او آمد . او را بگرفت و سرش را برداشت و نزد شاه فرستاد . به مقام دولت‌آباد بياويختند . و در آن اثنا پسر سيد كمال الدين بگريخت و به خوارزم رفت . شاه از اين سبب با سيد مشار اليه بد گشت و از مرتبه‌يى كه داشت فرود آورد . سلطان چون خبر قتل سراج الدين زردستان را بشنيد به ولايت كبود جامه نهضت فرمود . و جملهء آن ولايت و نواحى را به آتش قهر بسوخت . نصرة الدين به قلعهء همايون رفت . سلطان به پاى قلعه نزول فرمود و سوگند ياد كرد كه تا او به زير نيايد از آن‌جا بر نمىخيزم . بعد از يك ماه نصرة با تيغ و كفن به زير آمد . سلطان او را بنواخت و تشريف داد و به ولايت خود او بفرستاد . تصرة به خصومت شاه مازندران كمر عداوت ببست و هر روز به نوعى ديگر سعايت و غمّازى شاه نزد سلطان مىكرد و بفرستاد كه شاه رسول به غور و غزنين مىفرستد و با سلطان شاه در ساخته است ، تا چند مكاتبت اصفهبد را كه به اطراف نوشته بود باز گرفته نزد سلطان فرستاد . اين همه از بىباكى شاه بود تا سلطان به مخالفت شاه برخاست و به ولايت گرگان و طبرستان چند نوبت تاخت فرمود كردند ، و خود نيز سوار گشت و به در تميشه آمد ، و بيرون تميشه را خراب كرد ، و نزد شاه فرستاد كه رؤساء بسطام و دامغان را بفرست كه من مىخواهم به عراق روم . چون آن ولايت بر سر راه است ، بزرگان آن ولايت در بايست خواهند بود . بالضروره آن جماعت را بفرستاد . سلطان ، بسطام و دامغان را تصرّف نمود . عاملان و حاكمان خود بدانجا فرستاد . شاه نيز بالضروره فرزند خود اصفهبد اردشير را به خدمت سلطان طغرل به رى فرستاد ، و دختر سلطان را براى پسر مهتر خود شرف الملوك بخواست . و باهم اتفاق كردند كه سلطان طغرل به خوار آيد و بسطام و دامغان را تصرف نمايد . و سلطانشاه كه برادر سلطان تكش بود به خراسان آيد و نيشابور را تصرف نمايد . و اصفهبد به گرگان رود و آن ولايت را مسخّر سازد . و از سرّ قضا و قدر بىخبر . بيت :