سيد ظهير الدين مرعشى

103

تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )

هيچ نديده‌ام و هيچ نگفته‌ام ؛ اما بهرام منافق است مىترسم كه كار به زيان آورد . معتمدان خود هريك را به شهر ياره‌كوه فرستاد و نزد فرامرز نوشت كه بايد خانه را نگاهدارى و نزد سلطان نروى تا غدر نكند و خانهء ما را به تاراج ندهد ، و نزد فرامرز فرستاد كه آنچه بهرام گفته است كه از قبل برادر خود اسپهسالارم ، تحقيق كن كه راست مىگويد يا نه ؟ و شخصى كه بدين مهمّ فرستاده بودند تمامى سخن‌ها را با بهرام بگفت . بهرام به سمنان نزد امراء فرستاد كه برادر من ، مرا چنين مىفرمايد كه نزد شما نيايم و قلاع را محافظت نمايم . امراء چون آن را بشنيدند گفتند راست مىگويد . در حال به راه هزار جريب در آمدند و به سارى شدند و فتح‌نامه بنوشتند كه قلعهء كينه‌خواران را مستخلص كرديم . امّا اگر سلطان را طبرستان مىبايد علاء الدوله را بند بايد نهاد . سلطان همچنان او را حبس فرمود و برادر كهين او يزدجرد كه با او همراه بود هم‌بند كردند . علاء الدوله گفت : مرا غم خود نيست . غم برادر من است كه برادر من در رنج است ، و او را گناه نيست . برغش كه از پيش سلطان رفت كه به مازندران رود . همان روز خناق طارى او شد و بمرد ! و سلطان نيز بعد از آن چند روز وفات كرد . لشكر - كه به مازندران بودند - كوچ كرده چون به تنگهء كولا رسيدند مردم خبردار شدند . شهر آشوب سوته كلاته مرد اسپاهى و بزرگ بود . با اتباع خود بيامد و تنگهء كولا را بگرفت و كمين نمود و هرچه بزرگان جمع كرده بودند جمله را بازگرفت و لشكر را راه داد تا برفتند . بعد از سلطان محمد ، سلطان سنجر بر تخت نشست . و محمود پسر سلطان محمد در اصفهان قايم شد ، و اصفهبد علاء الدوله را بخواند و دلخوشى داد و گفت : پدرم با تو بد كرد من با تو نيك مىكنم . و عمّه را به دو داد و اجازت داد كه بخانهء خود رود . اصفهبد روى به طبرستان نهاد و فرامرز بن مردان شاه لنگرودى را سلطان دربند داشت . او را هم باز گرفت ، و با خود بياورد . و چون به خوار رسيد دو هزار مرد طبرستان به دو پيوستند . و فرامرز برادرزادهء او كه از بهرام گريخته بود به سمنان به دو پيوست و او را مثل فرزند خود نوازش نمود . از آنجا به ويمه آمد ، و فرامرز لنگرودى را تشريف داده به لنگرود فرستاد . بهرام لشكر جمع كرد . اصفهبد به قلعهء كوزا كه در هزار جريب است رفت تا