سيد ظهير الدين مرعشى

102

تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )

ياره‌كوه بيرون آرند . رستم به تنگهء كليس شد و دفع آن وقت مىنمود ، تا سلطان علاء الدوله على را بخواند و خاتم ملك به دو داد ، و خلعت بخشيد و بفرستاد . چون از حضرت علاء الدوله جدا گشته بود به ويمه رسيد . رستم از آن حال خبر يافت و گفت : كار از تدبير ما بگذشت . برخاست و تا خبر شد به لشكرگاه سلطان رفت . و به امراء گفت كه : بى علاء الدوله به ديوان حاضر نمىشوم . علاء الدوله گفت : من نيز نمىآيم ، و پيش از رستم به ديوان حاضر شد . و رستم نيز بعد از او درآمد . قضا را رستم در آن چند روز بيمار شد و وفات يافت . مىگويند كه سبب وفاتش چنان بود كه خواهر سلطان كه منكوحهء پدر او بود به علاء الدوله رغبت نكاح كرد ، و او را زهر داد تا آنجا در اصفهان بمرد و مدفون گشت ! العهدة على الرّاوى . چون رستم نماند ، لشكر به خدمت علاء الدوله پيوستند . سلطان بزرگان را به عزادادن رستم نزد علاء الدوله موكّل چند برگماشت تا بىاجازت بيرون نرود . اصفهبد از آن حال آگاه شد و ترسيد . روزى آزمايش را به بهانهء صيد سوار شد تا از شهر بدر رود . در حال موكّلان به سلطان رسانيدند . بفرمود تا او را باز بگردانيدند و به دهليز سراى بنشاندند ، و يراق قيد او كردند . در حال سلطان را از قضاى ربّانى قولنج بگرفت . او را رها كردند ، و تنى چند كه با علاء الدوله بدىها كرده بودند پيش رفته و به سلطان گفتند كه جمله قلاع شهر ياره‌كوه در دست ما مىباشد ، اگر لشكر بفرستى ما مىتوانيم اينها را مستخلص گردانيم ، سلطان لشكر چند را با امراء همراه ايشان گردانيد . چون خبر وفات رستم به شهر ياره‌كوه رسيد . اصفهبد بهرام به بنه‌داره كلاته بود . آنجا خروج كرد و به سارى رفت و به شاهى بنشست . و فرامرز بن رستم با او خلاف كرده بود ، و كوهستان به دست فرو گرفته و ميان ايشان حربها واقع شد ، و بهرام دعوى كرد كه من سپهسالار برادرم ، علاء الدوله مىباشم ، و آنچه مىكنم به رضاى او است . فرامرز منهزم شد . چون علاء الدوله از اين حال مطلع شد ، دل‌تنگ شد و گفت : بهرام را من