سيد ظهير الدين مرعشى

33

تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )

كت بوقانين را به خراسان فرستادند به جهت استخلاص قلاع ملاحده ، و اين كت بوقا اميرى صاحب راى و تدبير بود هر جا قلعه و حصارى بود بفرمود تا گرد بر گرد آن ، حصار ديگر و خندق ساختند و لشكر گران در آنجا مىنشاند تا آن جماعت با امن و امان در آنجا مىنشستند و ما يحتاج ايشان از اطراف بديشان مىپيوست و اصحاب قلاع مخالف از ايشان به تنگ مىآمدند تا بدين تدبير به اندك زمان تمامت قلاع ملاحده را فتح نمود مگر قلعهء گردكوه و تون و قاين و الموت كه بماند و آن را لشكر حصار مىدادند . چون هلاكو خان به اشارت منكوقاآن از آب بگذشت و قلعهء تون و قاين را بگشود چندان ملاحده را به خراسان فرستاد كه آن ولايت از ايشان پر گشت و در محاصرهء گرد - كوه ، لشكر گران بازداشت ، تا محاصره مىكردند و به نفس خود در حضيض قلعهء الموت تشريف آورد و در آن وقت رئيس آن قلعه فرزند خداوند علاء الدين محمد بن حسن نو مسلمان بود و او را طايفهء اسماعيليه القايم بامر الله گفتندى ؛ و در آن نزديكى يكى از نوكران او كه حسن مازندرانى نام داشت او را كشته بود ! پسرش خداوند ركن الدين خورشاه به جاى پدر نشسته بود و رئيس طايفهء ملاحده گشته و قلعهء الموت در تحت تصرف او بود و او كودكى بود بىتجربه و بىاستعداد و سلطان الحكما خواجه نصير الدين طوسى عليه الرحمة با ايشان بود كه او را بقلعه بطريق قهر و غضب اوّلا نگاه مىداشتند و اواخر به لطف درآمده او را وزير خود ساخته بودند . خواجه اگر به ظاهر با آن طايفهء مشؤوم موافقت مىنمود اما در باطن در استيصال ايشان ساعى و مجدّ مىبود . خور شاه با او مشورت كرد كه تدبير چه باشد ؟ خواجه فرمود كه با ايشان جنگ كردن صلاح نمىنمايد و مصلحت اين است كه از قلعه بيرون رويم و پادشاه را ببينيم . فى الجمله يك روز در قلعه جنگ كردند و يكى را نزد خان فرستادند كه صلح مىكنم . هلاكو خان عهد كرد و صلح شد خور شاه با خواجه نصير الدين و اشراف و و اعيان به زير آمد و زمين بوس دريافت . هلاكو خان بفرمود تا او را بند برنهادند و نزد منكوقاآن بردند و در راه ، خورشاه را به درك الاسفل روانه كردند ! و اموال و خزاين و