سيد ظهير الدين مرعشى

34

تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )

دفاين چند ساله كه در قلعهء الموت جمع بود به تاراج و تالان بردند و قلعه را خراب گردانيدند ، و خواجه نصير الدين را چون معلوم كردند كه يگانهء عصر خود است استمالت داده نزد خود به احترام تمام بازداشتند و وزير و مشير گردانيدند . پس هلاكو خان متوجه بغداد گشت و آن سرگذشت در اينجا مطلوب نيست . غرض ما احوال باوند و گاوپاره است . حاصل آنكه چون به امر خان مردم هر ولايت از امراء و سلاطين نوبت و نوبت در محاصرهء قلعهء گردكوه مشغول بودند از حضرت خان اشارت رسيد كه ملوك رستمدار و مازندران به غلبهء تمام به محاصرهء قلعهء گردكوه قيام نمايند . در آن زمان شمس الملوك اردشير باوند ملك مازندران بود . و استندار شهر اكيم گاوپاره حاكم و فرمانفرماى رويان و آن مملكت بود و او يكى از دختران خود را نامزد شاه مازندران - كه اردشير بود - كرده بود . ملك باوند و گاوپاره به اتفاق همديگر به امر جهان مطاع خانى به محاصرهء قلعهء گردكوه رفتند و آن قلعه در دامغان است در دهى كه به منصورآباد اشتهار دارد . چون فصل ربيع درآمد ، و تسخير قلعه ميسّر نشد . در رويان شاعر طبرى گويى بود كه او را قطب رويانى مىگفتند . ترجيعى به لفظ طبرى در صفت بهار و وصف شكار گفته كه معنى آن اين است : كه چون از حوت آفتاب به حمل رفت باز گرد كه بهاريات شكفته است . فى الجمله چون شاعر اين قصيده را در آن مقام برخواند استندار را غرور جوانى و حكومت در دماغ بود و مدتى در غربت و كربت و محاصره بود و هواى ملك و حكومت بر آن داشتى كه بىاجازت و رخصت خان متوجه رويان گردد . برفور سوار گشت و متوجه حكومت و ايالت خود گرديد . چون ملك مازندران را خبر شد او هم مرد جوان و متهوّر بود ، سوار گشت و برفت . شب هنگام را با استندار پيوست و به اندك ايام هريك به وطن خود رسيدند و به مراد خويش و عيش و كامرانى مشغول گشتند . چون خبر به حضرت خان رسيد كه ملوك تمرّد و عصيان نمودند ، اميرى كه از امراى