سيد ظهير الدين مرعشى
28
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )
و تاجيك به يك روز پيش شاه اردشير آمدند و پاشا مبارز الدين ارجاسف با اين بزرگان بازگشت و از ملك اردشير دستورى خواست و تا حدود ديلمان تاخت كرد و جمله رعايا و سپاهى كه از او برنجيده بودند كوچ كرده بعضىها به شهر آمل و بعضى را به نواحى شهر آورد و ولايت را خراب كرد . چون چنان ديد هزار اسف با تنى چند به كرگيل بازايستاد و در نواحى آمل همه شب حرامىگرى مىكرد . چنان كه مردم از دست او به ستوه آمدند . شاه اردشير لشكر جمع كرده به ناتل رفت و از آنجا به رويان شد . مردم تمامى از هزار - اسف روگردان شدند . هزاراسف به كلاته راهى شد و به ملاحده پناه گرفت . بارى از مملكت به كلّى بيفتاد . شاه اردشير سيّدى را كه نامش الداعى الى الحق ابو الرضا ابن الهادى بود به ايالت ديلمان نصب كرد . مردم جمله به سيد اقتدا كردند . هزاراسف شبى بر سر سيد تاخت برد و او را شهيد كرد . شاه اردشير سوگند خورد كه نيارايم تا او را عوض سيد نكشم ! هزاراسف پناه به قلعهء وليج برد . اردشير به پاى قلعهء نور رفت ، و آن قلعه را فتح نمود و قلعهء ناجور را نيز بستاند ، و مدتى محاصره داد . چون از گرفتن متعذّر بود برخاست و به كلار رفت و قلعهء كلار را بگرفت و هژبر الدين خورشيد را به ايالت رويان نصب نمود . هزاراسف از ملك نوميد گشت و با برادران به عراق رفت . تو بد كنندهء خود را به روزگار گذار * كه روزگار ترا چاكرى است كينهگزار چون در همدان نزد سلطان طغرل با برادران برفت ، سلطان جهت در خواه جرايم او به نزد شاه مازندران يكى را فرستاد . شاه در جواب فرمود كه : اگر هزاراسف را رويان مىبايد ، توبه از الحاد و مصاحبت ملحدان بكند و الّا چون امر سلطان است او را به خلاف رويان جاى ديگر تعيين رود كه از ملحدان دور باشد سلطان فرمود كه حق به جانب شاه مازندران است . چون هزاراسف ديد كه از آنجا كارى بر نمىآيد ، نوميد شد . نزد سراج الدين قايماز رفت ، و دختر او را به نكاح شرعى بخواست . و از او مدد گرفته به رويان آمد .