سيد ظهير الدين مرعشى
29
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )
شاه اردشير جهت هژبر الدين مدد فرستاد تا ايشان را تا رى دوانيدند و استندار و برادرش مدتى در رى بماندند و آخر الامر پنهان به كچور آمد . ارباب و اهالى كچور بر او التفاتى نكردند . بد مىكنى و نيك طمع مىدارى * هم بد باشد سزاى بدكردارى هزاراسف ديد كه چون كارى از دست ايشان برنمىآيد ، با برادر گفت تا كى در اين زحمت باشيم . ملك مازندران خويش من است . اگر جور كند ، بارى از او باشد ، نه از رعاياى من . و به اتفاق برادران نزد اردشير رفتند . شاه ايشان را تكريم بسيار نمود . در اين اثناء خبر رسيد . امير خليل برادر هزاراسف قلق و اضطراب بسيار كرد . شاه اردشير با تمامى معارف سواره به در خانهء او رفت ، اما از اسب فرو نيامد ، اما هزاراسف از اين حركت در حجاب شد و خواست كه غيبت كند . معارف آنجا با شاه حال بگفتند . شاه او را بند كرد . و همچنان محبوس به پاى قلعهء وليج بردند . كوتوال قلعه گفت : او پادشاه من بود تا بدست شما نيفتاده بود . اكنون چون بدست شما افتاده است تعلق به من ندارد . شما دانيد و او ! قلعه را به كسى نمىدهم . در اين ميانه يكى از بنى اعمام هژبر الدين خورشيد را تير زدند و بكشتند . هژبر الدين بدون اجازت شاه اردشير هزار - اسف را به قتل رسانيد . در اين وقت پسر ملك جستان ، زرّين كمر نام در رى بود شاه بفرستاد او را معلم داد تا علم و ادب بياموزد و تمامى رويان و ديلمان را به برادرزادهء مبارز الدين ارجاسف پاشا على نام داد تا ملك حسام الدوله زرّين كمر بن جستان به حد شباب رسيد . شاه بفرستاد و او را به آمل آورد تا كدخدا سازد و ملك پدرى را به دو سپارد . زرميور مانيوند پنهان با جمله مردم بيعت كرد و گفت : چون اين كودك با اردشير پيوند كند و به استظهار او بزرگ شود با ما همان خواهد كرد كه هزاراسف مىكرد . فى الجمله اهالى آن ولايت اتفاق نمودند ، بيستون نامى را كه پسر نماور مجهول بود او را به ايالت اختيار كردند و به ناتل آمد و حسن حاجى باجگير را بكشتند و اديب زرّين كمر را سر بريدند و پاشا على را