سيد ظهير الدين مرعشى

23

تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )

آراسته با پيشكشهاى بىنظير به خدمت شاه غازى رستم آمد . در زمان ملك شاه غازى به لشكر خود سوار گشت و باحرب را در پيش داشت و به ديلمان رفت و چون ديلمان مسخر گشت . به قلعهء كلار آمد و آن را هم مسخر كرد و از آنجا به خورشيد آمد و از آنجا به كچور آمد و آتش در آن ولايت زد ، تمامى را بسوخت ، تر و خشك باقى نگذاشت ، و از آنجا به سرداررجه چون شد ( رسيد ) ، استندار كيكاوس به همان‌طور كمين كه با علاء الدوله حسن كرده بود باز هم‌چنان كمين ساخت و مصاف درهم پيوست . لشكر شاه غازى رو به هزيمت نهادند ، پرسيد كه اينجا چه افتاده است ؟ ! گفتند : لشكر استندار در كمين بودند . گفت : تخت مرا بر زمين نهيد . بنهادند . گفت : موزهء مرا از پاى بيرون كنيد . مردم گفتند : چه خواهى كرد ؟ گفت شما به هزيمت مىرويد . من اينجا مىنشينم تا كيكاوس بيايد و مرا بگيرد ! يكى از خدّام كيانام‌آورنو كلاتر نام كه نشستگاه او در اهلم بودى گفت : اى ملك اينجا چه مىخواهى ؟ گفت : نشستن . گفت : به جايى بنشين كه هر دو لشكر ترا ببيند . همچنين به بالاى برآمده و بنشست . باحرب لارجانى چون چنان ديد ، امراء و لشكريان را بازخواند و گفت كه : كجا مىگريزيد ؟ ملك مازندران آن است كه آنجا نشسته است ! چون آواز او مردم شنيدند و ملك را ديدند كه نشسته است ، بازگشتند و حرب محكم كردند و ملازمان استندار از اصفهبدان كلار و مانيوند و شيره زيلوند و خورداوند و گيل و ديلم و كليج و گرجى اسير گشتند ، و استندار بگريخت و به سر بيشه‌يى برآمد و نگاه كرد ، ديد كه ملك شاه غازى با فتح و نصرت كوچ كرده مىرفت . سيّدى همراه او بود اشرف نام . گفت : برو و شاه غازى را بگو كه كيكاوس مىگويد كه : آمدى و هرچه خواستى كردى و خوش‌دل گشتى ، اكنون هيچ جاى صلح هست يا نه ؟ هر چيزى كه او بگويد بشنو و بيا ، كه من همين‌جا انتظار مىكشم . علوى بيامد و پيغام بگزارد . ملك گفت كيكاوس را بگو كه چون مكافات آنچه كردى ، ديدى ؛ بعد از اين تعلّق به تو دارد و روان شد و به آمل آمد . اين قصه در ماه رمضان بود بفرمود تا اسيران را در پل‌هاى قصر بستند و بوريا