سيد ظهير الدين مرعشى

24

تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )

درپيچيدند و بسوزانيدند ! و گفت : اين از بهر آن مىكنم تا بدانند كه مثل من مردى زنده باشد خانهء او را نشايد سوزانيد ! استندار از اين معنى ملول گشت . و ارباب ولايت بر او زبان دراز كردند كه اين چه كارى بود كه كردى ؟ مثل اصفهبد شاه غازى را با خود دشمن كردى ، و ولايت را خراب نمودى . و خون چندين مرد بزرگ ريخته شد و چندين اسباب حرب به تالان و تاراج رفت . استندار گفت : مرا قاضى سروم بر اين داشته است ، و مردم رويان تماما از قاضى مذكور برنجيدند . استندار بفرمود تا قاضى را به چندين گناه ديگر گناه‌كار ساختند . و گفت كه اصفهبد مازندران خويش من است . من از برادر خود پناه به دو بردم . مرا حاكم ديلمان گردانيد ، و پادشاهى كيا بزرگ اميد ديلم را به من داد و خراج ديلمستان را به من بخشيد و بعد از برادر كه مردم بر نماورك اتّفاق كرده بودند مرا مدد كرد و ملك را بر من مستخلص گردانيد . بعد از اين اكابر طبرستان به ميان آمده بنياد صلح كردند . اصفهبد گفت : كيكاوس فرزند من است ، و من او را پدرم . مردم او را بدين داشتند تا ميان ما صلح مىشود به شرط اينكه بگويد كه با او در اين كار موافق بود . كيكاوس حكايت فخر الدوله گرشاسف و شرح مخالفت تمام اعلام كرد . اصفهبد گفت : از سر كدورت برخاستم و تجديد عهد كرد و حشر جمع كرده متوجه ديلمان گشت ، و كدورت از طرفين مبدّل به صفا شد و استندار قبول كرد كه فخر الدوله گرشاسف را از قلعهء جهينه به زير آورد و به گلپايگان رفت و از طرف ملك شاه غازى رستم فخر الدوله را امان داد . او هم از قلعه به زير آمد . بعد از آن ما بين اصفهبد و استندار اتفاق هرچه تمام‌تر بود تا اصفهبد شاه غازى رستم در سنهء پانصد و پنجاه و هشت به علّت نقرس وفات كرد و مردم طبرستان با پسرش علاء الدوله حسن بيعت كردند . در آن حال كيكاوس استندار با علاء الدوله حسن طريق دوستى بنياد كرد و عهد و ميثاق فيما بين ايشان واقع گشت . چون علاء الدوله درگذشت ، ملك اردشير قايم مقام و حاكم طبرستان گشت ، و