سيد ظهير الدين مرعشى
22
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )
الغرض در اين مدّت ملك غازى رستم را وجع نقرس پيدا شده بود و يك نوبت به بسطام رفت و قلعهء بريش را فتح نمود و از آنجا از راه كوهستان ناگاه به كچور درآمد . چون استندار كيكاوس با خبر گشت در سراى او را گرفته بودند . استندار تهى پاى بدر جست و به راه بىراهه به كوهى استوار ملتجى گشت . ملك كچور را غارت كرد و بازگشت ! در آن سال با حرب پسر منوچهر مرزبان لارجان پدر و برادران را بكشت ! قضيّه چنان بود كه منوچهر به واسطهء قرابت ملك شاه غازى كار او به نظام رسيده و مراتب او بيفزود . او را هجده پسر بود . مهمتر از همه پسران باحرب بود ، كافر و متهوّر و متهتّك بود . پدر از آن سبب او را دور داشتى . پسر كوچك خود را ولىعهد خود ساخت . با حرب بگريخت . چون به بندشنويه رسيد ، كسان پدر سر راه او گرفتند . آب هرهز پر بود . خود را بر آن آب زد . موكّلان راه ، او را غريق و مرده انگاشتند ! او خود زنده بيرون رفت و به خدمت ملك رفت و ملازمت اختيار كرد . بزرگان مملكت او را به نزد پدر بردند . التماس عفو كردند . پدر التماس آنها را مبذول داشت . روزى از روزهاى ماه رمضان از پدر اجازت خواست كه برادران را ميهمانى كند . پدر اجازت داد . برادران را به خانهء خود طلبيد چون شام درآمد و روزه گشودند و طعام بخوردند به جامهء خواب رفتند . با نوكران به خانه درآمد و مجموع برادران را بكشت ! چون روز شد ، پدر از حمام بيرون آمده در مسلخ نشسته ، و امير همام و امير دابوش نيز نشسته بودند . باحرب با گرز گران درآمد و بر سر پدر زد و بكشت ! و مجموع سرهاى برادران و پدر در صحرا انداخت و آواز داد كه من اين حركت را به اجازه و رخصت شاه مازندران كردم و قاصدى نزد شاه مازندران روانه كرد كه من از جمله بندگان توام . چون قاصد اين سخن رسانيد ملك گفت : بگو اگر راست مىگويى در اين دو روزه به ما پيوندد كه ما را مهمى مىباشد و عهدنامه نوشت و قاصد را روانه كرد . چون قاصد به باحرب رسيد و عهدنامه رسانيد ، باحرب با سيصد نفر سوار