مولف ناشناخته

ديباچه 45

تاريخ شاهى ( فارسى )

باشد ، زودتر حركت كند ، « چه كرمان مدتها در دست متغلبين ظالم ناپايدار بوده و از قحطى چندين ساله و تردد عساكر بيگانه ، از حيّز استعداد و نظم افتاده ، اكنون از عهدهء حشم و اتباع سلطانى برنيايد « 1 » » در واقع محترمانه داماد را از شهر بيرون كرد . به روايت تاريخ كرمان ، براق « دختر خود ، منكوحهء سلطان را نيز از شهر به اردو فرستاد » . به روايت سمط العلى ، « سلطان جلال الدين ملتمس او را از راه ضرورت اجابت فرمود و انتقام و قصد را حاليا متوقف داشت و او را به حكومت كرمان و لقب « قتلغ‌خانى » موسوم گردانيد و منشور و خلعت فرستاد و خود متوجه عراق و آذربايجان گشت » « 2 » . در سال 622 ه ( 1225 م . ) غياث الدين ، برادر جلال الدين ، نامه‌اى نزد براق فرستاد و موافقت او را براى نزول كرمان درخواست نمود و براق چون دانست كه بين برادران اختلاف است او را پذيرا شد و غياث الدين به قول صاحب سمط العلى كالمستجير من الرمضاء بالنار ، به سرحد كرمان رسيد و براق از او استقبال كرد ، اما پس از مدت كوتاهى اختلافات زياده شد . غياث الدين كه پسر خوارزمشاه بود هنوز براق را از بندگان خاندان خود مىدانست ، يك روز ، در حال مستى بر زبان راند كه : - سلطانى كه به تو داده است ؟ قتلغ سلطان جواب داد كه : سلطانى به من آن مالك الملكى داده است كه كلاه سلطنت از فرق سامانيان برداشت و بر سر غلامان آن خاندان سبكتكين و محمود نهاد ، و دست قهرش كسوت جهاندارى از سلاطين سلجوقى بركشيد و بنده -

--> ( 1 ) - تاريخ كرمان ص 144 ( 2 ) - سمط العلى ص 24