مولف ناشناخته

319

تاريخ شاهى ( فارسى )

از غايت فقر دايم او را * شلوار به پاى درنباشد و آنگه تو محصلى فرستى * تركى كه ازو بتر نباشد چندان بزنندش ايخداوند * كز خانه رهش به در نباشد ( فارسنامه ناصرى گفتار اول ص 39 ) داستان را در بعض مقدمات كليات چنين نوشته‌اند كه « در زمان حكومت ملك عادل شمس الدين تازيكو . . . اسفهسالاران ممالك شيراز . . . خرمائى چند از رعايا ستده بودند به تسعير اندك ، و به نرخى گران به بقالان مىدادند به طرح ، اتفاقا چندبار خرما به برادر شيخ دادند ، و برادر شيخ در خانهء اتابك دكان داشت . چون حال بدان جهت بديد به رباط خفيف رفت خدمت برادر خود شيخ سعدى ، و صورت حال به خدمتش عرضه داشت . . . شيخ انديشه كرد كه اول كاغذى بايد نوشت ، پاره‌اى كاغذ برداشت و اين قطعه بنوشت : ز احوال برادرم . . . ملك شمس الدين تازيكوى چون رقعه برخواند بخنديد ، و در حال بفرمود تا منادى كردند كه هركس از آن خرماى به طرح ستده پيش من آريد ، تمامت بقالان را نزد خود خوانده ، صورت حال از ايشان بپرسيد كه هركس زر داده است اسفهسالاران را باز مىخواند و بعد از مالش ميفرمود تا ، در حال ، زر ايشان بازميدادند ، و هركس كه زر نداده بود مىفرمود تا خرما از وى بازستانند . . . » الى آخر داستان . . . اين شمس الدين محمد تازيكو ، در اثر جنگى كه به سال 677 ه 1278 م . در حوالى كربال با نكودريان كرده بود و امير محمد بيك حاكم فارس در همين جنگ كشته شده بود ، توانست حكومت را بدست گيرد و اصولا ميانه او با محمد بيگ بسيار صميمى و دوستانه بوده است . در نسخ خطى سعدى قصيده‌اى است با اين مطلع :