مولف ناشناخته

286

تاريخ شاهى ( فارسى )

روايت كرد كه درين مدت ، به مقام فارس ، جماعتى از اعراب قريب پانصد نفر به خدمت ملك شمس الدين آمدند . ايشان را به اعزازى تمام اختصاص داد ، و با ايشان حكايتى دراز در پيوست . چون ديد كه من در آن تعجب مىمانم گفت : سبب التفات من به احوال ايشان آن است كه مرا سيصد و شصت هزار سر شتر رم گله در پيش ايشان بود ، و چند سال قريب دويست هزار شتر شناحى 118 به نفر من مىرسد . اگرچه از تقلب احوال و تغلب رجال بسى از آن تلف شدند ، اما هنوز قدرى پيش ايشان است . و جماعتى معتمدان حكايت كردند كه در شهور ششصد و هفتاد و شش كه ده هزار سوار ملاعين لشكر نكودر - كه از كرمان گذار كردند و بر طريق اين آستان تاختن به ملك فارس بردند - در ناحيت نهنك ( ؟ ) صد و بيست هزار شتر رم گله از آن ملك شمس الدين رانده [ 552 ] بردند . فى الجمله ، معارف فارس را به استدعا بىبى تركان فرستاده بود با شرط و پيمان فراوان ، و هر سعى كه در امكان بود نمودند ، با او درنمىگرفت و به سخن ايشان التفات نمىنمود . ناصر الدين چون تعلق خاطر ملك مىديد دامن تجلد در كمر زد ، و دست به آستين تشمر بيرون آورد و قبول كرد كه : من بروم و مهد عالى مغيثى از يزد به فارس رسانم . بر وفق تقبل كه نموده بود از فارس متوجه يزد گشت و به انواع مواعظ و اصناف نصايح او را به فارس روانه كرد و خود باز كرمان معاودت نمود . اما خداوند بىبى همچنان بر سر خوى و طبع خود بود و چون خداوند تركان زيادت تعلق خاطر بدين داشت صاحب يمين الملك ظهير الدين ديگر [ بار ] به فارس فرستاد تا او را موعظه گويد ، هم مفيد نيامد و مصالحتى حقيقى روى ننمود . عاقبت - الامر ميان ايشان به قطع انجاميد و بىبى تركان متوجه اردو گشت و به حضرت [ 553 ] خداوند پادشاه خاتون پيوست .