مولف ناشناخته

284

تاريخ شاهى ( فارسى )

وقت انفصالى و انقطاعى ميان امير بزرگ عضد الدين امير حاجى و بىبى تركان روى نموده بود و درين معنى مكتوبات محكم به شهادت ثقاة شهود و تسجيل قضاة ممالك حاصل گشته - چون باد ، خبر اين حكايت به گوش استماع امير بزرگ [ 547 ] رسانيد آتش غيرت در درون او افتاد و آب حسرت از فوارهء چشم او بگشاد ، چنانچه از آن ، شعله سر به محيط افلاك مىكشيد و ازين ، نم به مركز خاك مىرسيد . دست به آستين خصومت و نزاع بيرون كرد و پاى لجاج بفشرد كه بىبى ، برقرار ، در حكم و حبالهء من است و از عقد نكاح من منخلع نشده ، و خداوند تركان و بىبى ، - از آن با [ . ] « 1 » و بدخويى به غايت نفور بودند و از مناكحت و مزاوجت او عظيم دور . مجامع و محافل ساختند و قضاة و ايمهء مذاهب را حاضر گردانيدند ، و چند روز درين ماجرا و مباحثه به سر برد . امير بزرگ چون ديد كه اين دعوى او پاى بر جايى ندارد ، دست تعرض كوتاه گردانيد و در بيت الاحزان ندامت پاى در دامن سكون كشيد و مهر سكوت بر زبان نهاد . دلالان ، بال بشارت بگستردند و بر پر كبوتران مرعش ورق الطير به جانب [ 548 ] يزد روان كردند كه زمان خطبه و اوان خواستارى است . بعد از هفته‌اى قاضى يزد و جمال الدوله اركون نصرانى - كه منعم و محتشم يزد بود - و جماعت معارف متوجه حضرت كرمان شدند و به انواع تجملات و تكلفات و شرط و پيمان و تدلل و تواضع ، خطبه به شرط و رسم كردند . خداوند تركان بران خواستارى ايشان قبول كرد و فرمان داد تا ايمه و قضاة و معارف ولايت را حاضر آوردند و عقد نكاح فرمود ، و چنانچه آيين پادشاهى او بود زرافشانى پادشاهانه كرد و معارف يزد را با تشريفات فاخر بازگردانيد و بعد از آن ساختگى با تجمل عظيم فرمود كه كردن . و در ماه صفر سال ششصد شصت هشت مهد عالى بىبى تركان با اين جماعت معارف از كرمان روان كرد : از طبقهء ملوك شال ملك بود كه او خويش سلطان

--> ( 1 ) - جاى يك كلمه سفيد است .