مولف ناشناخته
270
تاريخ شاهى ( فارسى )
شد بر بستر مرض خفته است و روى از خلق نهفته . سلطان ، على ستلمش را به هرموز فرستاد و خود بر عقب به فرضه شد ، و چون هوا گرم گشت معاودت باز دار الملك كرد [ 525 ] و آن قصه و كيفيت او بهجاى خود بيايد . چون موسم ربيع درآمد : پر از غلغل رعد شد كوهسار * زمين شد پر از بوى و رنگ و نگار نوازنده بلبل به باغ اندرون * گرازنده آهو به راغ اندرون خرامنده گرد گلان بر تذرو * سراينده بلبل ابر شاخ سرو جهان شد به كردار باغ بهشت * چمنهاى او چون چراغ بهشت اخبار متواتر شد كه تركان از اردو معاودت نموده است و روى به دار الملك نهاده . سلطان را فكرى قوى بر طبع مستولى گشت و هرزمان انديشهء ديگر به خاطر او مىگذشت و بعضى را از خواص بر آن انديشهها اطلاع مىداد و گنجينهء اسرار نزد بعضى نمىگشاد . بارى در مقام تردد بود و بر يك راى و رويت ايستادگى نمىنمود . وقتى بر خاطر مىگذرانيد كه قلاع را عمارت مىبايد كرد و از آن مأمنى مىبايد [ 526 ] برساخت و روى به مخالفت و معاندت تركان و اتباع او آورد - و بدين نيت جماعتى از استادان گلكار به قلعهء كهن فرستاد تا چند روز در آنجا كارى كردند . ديگر جماعتى راى بدينگونه زدند كه به عزيمت استقبال روى به معسكر تركان مىبايد آورد و در آن حالت كه ملاقات حقيقى روى نمايد و ايشان غافل باشند ، هريكى از مردان ما ، در يكى آويزد - كه كفو و نظير او بود ، بر صورت معانقت . آنگاه او را در قبض آورد ، اگر فرصت باشد به كارد از لباس حيات عريان گرداند و الا او را بر بندد و نگاه دارد . آنگاه چنانچه مصلحت روى نمايد توان كرد .