مولف ناشناخته

269

تاريخ شاهى ( فارسى )

ملك ركن الدين محمود از غايت حميت و نجدت ( ؟ ) كه در طبع او بود برنشست و به جنگ بيرون آمد و با فوجى سوار ياغى بايستاد و در ميانه اسب خطا كرد و اوفتاد . يارى شخص او را درربود و با فرضه 110 آورد - نيك خسته رنجور ، و صاحب فراش گشت ، آوازه در ولايت افتاد كه محتضر است . چون مراجعت لشكر محقق گشت ، سلطان خواست كه لشكر به نواحى جروم كشد و خرابى كه از لشكر ياغى در آن ولايت رفته است [ 523 ] بازداند و در حبس و اطلاق ستلمش و پسران متحير بود ؛ ايشان را در شهر گذاشتن مصلحت نمىدانست چه از خبث و مكيدت ايشان ايمن نمىتوانست بود ؛ و ايشان را خلاص دادن و رقم عفو بر جرايد ايشان كشيدن حميت انتقام رخصت نمىداد . فرمود تا ايشان را به صحراء معسكر آوردند ، و در آن شدت سرما كه مرغ‌آبى ، هواء قفس تنورهء آتش مىكرد ، و حرم فلفل سر به مزاح كافور برآورد - ايشان را چون شاخ درخت برهنه كرده بودند و چون بيخ سر در گل و لوش آكنده ، و على ملا الناس چنين عقوبت‌ها بر ايشان مىراند و دم به دم بر آن عبرات كه از ايشان مشاهده كرده بود مؤاخذت مىفرمود و به مكافات آن در آب مىانداخت و مىگفت ، بيت : آنكه آتش برآرد از جگرم * من به آتش چرا فرو نبرم و ايشان چون مارهاء آزرده غصه مىخوردند و زهر كين و عداوت [ 524 ] در اندرون مىپروردند . عاقبت الامر جماعتى از شفعا سر برهنه كردند و انواع تضرع و تدلل پيش آورد تا سلطان از سر آن تأديب و تعذيب برخاست ، و فرمان داد كه در خدمت ركاب باشند ، و آن ملازمت درگاه دارى كه وظيفهء ايشان بود برقرار به تقديم مىرسانيدند ، و موكب اعلى سلطانى در چهاردهم مبارك رمضان بود - سيم ماه بهمن از سال ششصد و هفتاد و شش - كه از دار الملك به جانب جروم نهضت فرمود ، و معسكر منصور برقرار سالهاء گذشته باز به شمودان رودبار برد . آوازه شايع بود كه ملك محمود از آن‌وقت باز كه در معركه از اسب جدا