مولف ناشناخته

268

تاريخ شاهى ( فارسى )

تصرفى بر خزانه نداشتند . انديشهء قسمتى در تصور آوردند و مالى از متمولان و منعمان ولايت در حساب گرفتند و كيفيت آن حال انها كردند . سلطان در خشم شد و بيرون فرستاد و به لفظى سمج پيغام داد كه من اين مال از شما مىخواهم و شما را از خاصهء خود اين وجه مىبايد ساخت و دفع و تعويق اندر آن نمىبايد انداخت ، و با خدمت بارگاه نمىبايد آمد تا آن وجه ساخته گردد . ايشان باز سراى شهر صاحب يمين الملك نشستند و به ترتيب آن مشغول گشت . چون قدرى از آن ساخته كردند به واسطهء شفعا عرضه داشتند كه مايهء يسار و استظهار [ 521 ] ما ازين قاصر است و اين‌بار تكليف ، زيادت از قوت تحمل باشد . چنان استماع افتاد كه بر تنصيف مقرر گشت . هم درين دو روز خبرگيران مراجعت نمودند و تقرير كرد كه كمابيش دو هزار سوار از ناحيت شق [ بم ؟ ] - بر راه پل قرصو 108 - گذاره كردند و روى به حوالى جيرفت آورد . جماعت حشم تراكمه كه در جيرفت بودند ، چون اين خبر شنودند به حصار قمادير 109 متحصن شدند و زن و بچه و بار و بنه و چهارپاى به حصار نقل كرد ، و خود كمانها به زه آورد و در پس ديوارهاء حوالى حصار كمين ساخت - بر انديشهء آنكه اگر سوارى چند بر عزم تاختى روى به حوالى حصار آرند جماعت كمانداران ايشان را به تير از حومه و حوالى حصار دور دارند . لشكر ياغى چون به نزديكى حصار راندند بر حوالى آن چالشى كردند و تيرى چند بر يكديگر انداختند و لختى به تير خسته شدند . چون زخم تير [ 522 ] تراكمه ديدند ، دانستند كه از پيكار ايشان جز هلاك مرد و مراكب حاصلى ديگر نباشد . متفرق گشتند و روى به رودبار نهادند ، و على الرسم چهارپايانى كه يافتند راندند ، و هر سپاهى كه ديدند كشتند ، و زن و بچهء رعايا را اسير گرفتند و به حوالى هرموز رفتند ، و برقرار سالهاء گذشته و بر گرد ؟ و اموال و بضايع تجار هرچه يافتند بردند .