مولف ناشناخته
260
تاريخ شاهى ( فارسى )
و كتابت مىبايد آورد . ليكن فضل آفريدگار بر آن بود كه همچنانكه قلاع سبع شداد از مكايد مژدهء شياطين در محروسهء امان است ، سرداق حشمت خداوند از شراين عفاريت در كنف حمايت و سد عصمت يزدان بود و مهابت و سياست شاه سلطان شهب الثواقب بىاثر ، ايشياطين بر دفع وردع ايشان روان ، و الا هر تهور و تهتك كه در خاطر انديشه بگذرد و در تصور فكر و رؤيت آيد از طبع و طينت آن عفاريت توقع مىتوانست داشت [ 503 ] و شبى ديگر هم در آن نزديكى كه پرتو آفتاب عقل ازو در غايت بعد بود و ظلمت شب سكر پردهء حيا از پيش لعب باصرهء شاه سلطان برداشته بود ، و او را از حرم حرمت عقل و تميز بيرون گذاشته ، كه ، بيت : تاريكى شب پردهء رسوائىهاست . خداوند تركان را در موقف تكليف داشت كه ترا از مسند عزت و عصمت برمىبايد خاست و با ما ، در مجلس هزل و لهو بنشست ، و به دستانسازى ناسازما ، پاى مسرتى « 1 » بكوفت و آستينى كه غلاف سخا و مروت است چون اكمام رياحين به باد لعب اين ملاعين ببايد جنبانيد . از آنجا كه كمال كياست خداوند تركان بود ، بيت : ز روى خرد ژرف « 2 » چون بنگريد * جهان در كف ديو وارونه ديد گفت اگر دست به آستين عناد و خلاف بيرون آرم و كوهوار پاى قرار و نشست بفشارم و پاى در دامن سكوت كشم و زمين ثبات [ 504 ] و وقار از دست ندهم ، شايد كه قاعدهء اكيد حشمت و مكنت و اساس و بنياد محكم مادر فرزندى و تربيت ، چون شرار آتش درمنه ، كاهوار به باد فنا برخيزد و آب جاه و حرمت در خاك اتلاف و تضييع ريزد . آن كوه ثبات و وقار ، بىدرنگ ، چون باد سبكبار از جاى نشست برخاست و آستين چون سر [ و ] درجنبانيد و گفت ، بيت :
--> ( 1 ) - در اصل : مزنى ( 2 ) - در اصل : زرق