مولف ناشناخته
261
تاريخ شاهى ( فارسى )
تو سرو روانى و سخن پيش تو باد * مىگويم و سر به هرزه مىجنبانى و ايستاده روى به حاضران مجلس آورد و زبان گفتار به موعظه آراسته كرد و و گفت كه خدمت سلطان كردن از من بياموزيد و ببينيد كه من با كمال حقوق مادر 107 و فرزندى چگونه بر در امتثال اوامر و نواهى او ايستادهام و چشم و گوش بر راه فرمان او نهاده ، و شاه سلطان و اتباع او را به انواع لطف و نوازش تسكين داد و در ميانه فرصتى نگاه [ 505 ] داشت و روى عزيمت به سيرجان نهاد . چون خطه سيرجان مركز اعلام ظفرنگار گشت پيغام به شاه سلطان فرستاد كه ما را عزيمت اردو مصمم است . اگر آن فرزند موافقت مىنمايد در مصاحبت ، احرام حضرت اردو بنديم . چون اين پيغام به حضرت شاه سلطان رسيد ، خواص حضرت جون كبوتران وحشى در مضطرب اضطراب افتادند و چون خران اهلى ( ؟ ) در خلاب تحير بماندند . هرزمان روى راى به جهتى ديگر مىكردند و انديشهء ديگر پيش خاطر مىآورد . چون شاه سلطان ديد كه همگى اهواء و راى ايشان بر سكون مقصور بود و از حركت و سفر نفور ، راى سلطان نيز بر آن موافقت نمود ، اما فرستاده را بازگردانيد و در جواب گفت كه انديشه آن است كه دربندگى احرام حضرت اردو بنديم . انشاء اللّه توفيق رفيق طريق باشد [ 506 ] اگر توقفى باشد احرام خدمت بسته شود ، و در حضور فرستاده ، اختيار حركت روز دوشنبه كرد . و چون فرستاده مراجعت نمود باز روز آدينه انداخت . فرستاده چون در سيرجان به حضرت خداوند تركان رسيد و از كيفيت احوال انهاء كرد . چون حكايت عزيمت حركت از دوشنبه به آدينه انداختن به سمع خداوند تركان رسيد دانست كه او را راى آمدن نيست و سكون بر حركت و حضر بر سفر ترجيح داده . با حاضران فرمود كه او نخواهد آمد - و همچنان بود كه در جام جهان نماى ضمير منير و خاطر عاطر وى روى مىنمود . در اواخر صفر بود از سال ششصد و هفتاد و شش ، ميانهء تابستان ، كه رايت اعلى