مولف ناشناخته

253

تاريخ شاهى ( فارسى )

و زودتر معاودت توان نمود . سلطان به هيچ‌گونه در كوى موافقت نيامد و بدان التفات ننمود و گفت : توقف من محال است ، مرا هرآينه مىبايد رفت ، و روانه شد . بيت : تا بتوانى به عنف كم كوش * چون كار به لطف مىبرآيد بر قوّت خود مساز تكيه * رهوار بسى به سر درآيد در پاى فتد ز باد روزى * همچون كله آن‌كه بر سر آيد از حنظل و زهر كى توان يافت * نوشى كه ز شهد و شكر آيد نهاد تا وى مراجعت كرد و حال لجاج و استبداد او در خدمت تركان تقرير كرد . خداوند تركان از آن عظيم برنجيد و يقين دانست كه او را در آن حضرت كارى نرود . اما اظهار نكرد . فى الجمله چون سلطان به اردو رسيد [ 491 ] اختيارى كرد كه برود و شرف زمين بوس حاصل كند و پيشكش كه برده بود به موقف عرض رساند . اباقا خان در خشم شد و جفا گفت و او را بر خود راه نداد و پيشكش قبول نكرد و فرمود كه تو بىاجازت تركان آمده‌اى ، اكنون توقف مىبايد نمود تا تركان برسد و حال شما معلوم كنم . سلطان دانست كه بى تركان آمدن خطايى عظيم بوده است و انديشه‌اى ناصواب ، و اگر رضاى او به احوال من مقرون نباشد مرا درين درگاه كارى نرود و معاملهء مرا روز بازارى نباشد . از اين سفر و حركت به غايت پشيمان شد و بر آن طايفه كه اين راى زده بودند خشم گرفت و جفاهاى بليغ گفت - چنانچه همه در مقام تحير و تفكر افتادند . خداوند تركان به فراست پادشاهانه بدانست كه كوكب نهضت او در چه و بال است و حال و كار او در دركهء نكال ، از آنجا كه شفقت و مرحمت وى بود - ساختگى سفر اردو [ 492 ] بفرمود و بعد از يك ماه از شهر بيرون شد . چون خبر وصول خداوند تركان به حضرت اردو شايع گشت ، خداوند پادشاه