مولف ناشناخته

211

تاريخ شاهى ( فارسى )

راندند و هر سپاهى كه ديدند كشتند ، و زن و كودك اسير گرفت ، و عنان گشاده روى به ولايت اندهجرد نهاد . و تمامت مردم آن ولايت از نعمت و رفاهيت ممتلى و بر وسادهء آسايش و فراغت متّكى . ناگاه آوازه درافتاد كه لشكر ياغى رسيد . همه را پاى گريز و دست‌آويز از كار بىكار گشت . جو « 1 » صيفى دروده در خرمن ، و خود با زن و بچه در مقر و مسكن . در خانه‌ها فروگرفتند . به نادر زنى و كودكى از چنگال قبض ايشان [ 411 ] خلاص يافتند ، و هرچه مردم باز يارپيشه و ايرمان ( ؟ ) بودند ، غبار رقيت بر دوش تذلل دوختند و در ربقهء شاگرد پيشگان گشتند و به خدمت چهار - پاى و نقل كاه و هيزم بازداشت . از يك ديه اندهجرد كه آن را زوار گويند بيست و هشت نفر به اسيرى گرفته بودند . ديگر قرى و مواضع بدين قياس بايد كرد . و قماش هرچه نرمينه و جامه بود - كه نقل مىتوانست كرد - كردند و هرچه بر نجينه و آهنينه بود با خود بردند و هرچه كاشى و چينى و آبگينه بود همه را خود شكست . چهار پنج روز در اندهجرد مقام كردند و بعد از آن تاختن به خبق و ببق و سيرج 67 بردند و هر چهارپايى كه ديدند راندند ، و زن و كودك اسير گرفت ، و شتر تجّار كه از خراسان و قهستان به خبيص آمده بودند اكثر در دست ايشان افتاد . فى القصه سرى « 2 » خرابى كردند در ولايت پسكوه كه در تواريخ [ 412 ] قديم و حديث كسى مثل آن نديد و نشنيد . چون خبر اين واقعه به شهر رسيد ، خداوند تركان ازين عظيم حزين شد و ملك معظم خداوندزاده ملك و چند ملك و امير ديگر جهت دفع ايشان نامزد ولايت پسكوه كرد . چون لشكر به كيجو 68 رسيد لشكر ياغى هنوز در اندهجرد بودند . قومى بران راى مقرر كردند كه زود مىبايد راند تا ايشان از ولايت بيرون نشوند و دست بردى بديشان نمائيم ، و قومى مىگفتند شتاب كردن صواب نباشد تا كنيت « 3 » 66 ايشان معلوم نشود و حال ايشان به حقيقت دانسته گردد . چون خبر بديشان رسيد كه لشكر به دفع ايشان از عقبه گذشته و روى به اندهجرد دارند در ايشان نيز

--> ( 1 ) - در اصل : چو ( 2 ) - شايد بهرى ؟ ( 3 ) - شايد : كيفيت