مولف ناشناخته

184

تاريخ شاهى ( فارسى )

امراء مغول با فرستادگان كرمان روانه گردانيد و تجملات و تكلفات فراوان كه از حيّز حصر و احصاء تجاوز نموده بود [ 354 ] بهمراه ايشان ، و قومى مردم با ترتيب و تجمل ، و درين وقت صاحب اعظم فخر الملك شمس الدولة و الدين جهت عارضه‌اى كه عرض عزيز او را عارض شده بود به بارگاه نمىآمد ، و كس ديگر را آن كفايت و كاردانى نبود كه بيرون شو امور بر وجه تعديل بكردى ، و كارى گران و خراجى فراوان در پيش . همه قوم از مقتدى و مقتدا در تحير افتادند ، چندانكه گرد حوالى و حومه خاطر برآمدند هيچ توجيه رابح‌تر از قسمت ندانستند ، همه چون دندانهء شانه هم زبان شدند كه جز اين صورت در آيينهء خاطر روى نمىنمايد چه اگر همه بنقل كاه باشند اهل ديوان در آن عاجز شوند . در اثنا اين ، خداوند تركان فرمود كه كسى پيش خواجه فرستيد و اين مصلحت با او در ميان نهيد از آنكه او به سرانگشت فكر دورانديش گره [ . . . ] ز سر وى گوزن بگشايد ، آخر اين عقدهء كاه شما حل تواند كرد و گره از كار شما بتواند گشود . [ 355 ] جمال الدين زكى كافى كه نايب عامل حومه بود به خدمت او فرستادند و از راى گره‌گشاى او استفسارى كردند ، گفت من هنوز از زمرهء احياء بيرون نشدم و بساط حيات طى نكردم ، شما بساط ظلم فرو كشيديد و مهرهء دست‌انداز فرو چيديد ؟ پادشاهى كه او [ را ] پانصد انبار كاه از ملك خاصهء خود در حومه و خانه باشد از فشخوابن . . . « 1 » مسافران ساختن از نكوكارى دور باشد و به ستمكارى نزديك . باقى خداوند تركان حاكم‌اند ، اگر مصلحت فرمايد رعايا چهارپاى بدهند تا كاه از انبارهاى خاص نقل كنند . چون خبر از حضرت خداوند تركان آوردند فرمود كه بر صواب ديد خواجه بروند و زحمت به رعيت نرسانند ، و اين حكايتى لطيف است از كمال كاردانى و تدبير محافظت منصب سرورى او كه بر سبيل نمودار در كتابت مىآيد كه در آن وقت از اكابر [ 356 ] خراسان هرچه رفتنى بودند مراجعت نمودند و هرچه از ملازمان خدمت بودند مشاهير و مياومهء

--> ( 1 ) - ظ : از نشخوار دواب مسافران دريغ ساختن ( ؟ )