مولف ناشناخته

185

تاريخ شاهى ( فارسى )

ايشان معين گشت . چند كس بودند از اكابر كتبه كه با خود تصور آوردند و ازين جاهى و مالى در حساب گرفت كه اين زر پادشاه‌زادهء بزرگ است و حيله پادشاه‌زاده كه وارث ملك است و اين زمان بال رجوليت بركشيد و به زن و فرزند رسيد ، هرآينه عنقريب باشد كه امور مملكت به وى مفوض گردد و عنان امر و نهى باز دست حكم وى افتد ، پس اين در و درگاهى اميدوارست و در كار مكاسب و مطالب عظيم بر كار ، شعر : بىمايه ازو وجوهى اندوخت * بىروغن از آن چراغى افروخت خواجه به چشم بصيرتى صورت اين خيالات در آينهء متخيلهء ايشان مشاهده كرد و نقش اين محالات از لوح ضمير ايشان برخواند ، به كفايت بر سبيل اجمال بر سر مجامع و محافل ايشان مىراند و به تهديد و وعيد از آن فكر و انديشه [ 357 ] بازمىنشاند تا از آن ترشى و تندى او دندان طمع همه كند شد ، و از آن گرمى او باد انتفاخ ايشان فرونشست ، و فرمود كه ايشان را كار با اقطاع و ولايات نيست ، وجه خرج بيوتات ايشان معين فرمود و نويسنده‌اى مجهول بىغايله فصول بر در سراى بنشاند - كه او را زكى همايون گفتندى - و او را وصيت كرد كه هرچه ايشان طلب دارند تو به ديوان مىآى و عرضه مىدار و برات مىگير و بديشان مىده كه حاصل مىكنند ، چنانچه در مدت حيات او - رحمة اللّه عليه - هيچ آفريده را ياراى آن نبود كه در حوالى خانهء ايشان بگشتى . قضيهء احوال تاج الدين ستلمش 48 و پسران او تاج الدين ستلمش تركى بود از تخمه و نژاد قتكلان « 1 » كه در خدمت سلطان غياث الدين به كرمان آمدند . پدر او چون وفات كرد نويسنده‌اى از خدمت مادر سلطان غياث الدين - كه او را تاج الدين على بلخى مىگفتند - مادر او را [ 358 ] در حكم خود آورد . چون نصرت الدين قتلغ ، سلطان غياث الدين و اتباع او بكشت و عرصهء مملكت كرمان از ايشان خالى كرد ، او در سن صبى بود ، خود را

--> ( 1 ) - ظاهرا : قتلغيان .