مولف ناشناخته
173
تاريخ شاهى ( فارسى )
مىتوانست آورد ، الا آن بود كه [ 333 ] فرخ ملك و قرابغرا و سعد الدين معين به اردو تركستان فرستادند با مال و سلاح بسيار ، و كيوك نمانده بود ، و اريك بغا به ملك نشسته ، و سؤتو باينجاق و ناصر الدين ملك و محمد شاه كاجو به اردوى هلاكو خان شدند به ولايت آذربايجان . و هم درين سال جغرباى و ملك گنج به اردو هلاكو خان شدند . و در نوزدهم شعبان بود از سال ششصد پنجاه هفت « 1 » كه صاحب مرحوم نظام - الملك ظافر الدين المستوفى به رحمت خداى تعالى پيوست - درين وقت كار ملك و دولت در نصاب استقامت قرار گرفت و امور دين و ملت بر منوال سداد جريان يافت ، ملوك اطراف از صرود و جروم سر در رقبهء طاعت و تباعت آوردند و خراج و باج بر و بحر به گردن امتثال و انقياد فروگرفتند ، جماعت حساد و اضداد يا در زاويهء تبطيل و تعطيل مخفى و متوارى گشتند يا از ديار و بلاد حيات رفيق زندگانى را وداع رحيل كردند . قواعد [ 334 ] جهاندارى چنان راسخ و راسى گشت كه از اشتداد اوتاد زمين حكايت مىكرد ، و قوانين پادشاهى چنان مضبوط و مرتب شد كه از تقاويم كواكب و تسييرات افلاك نمودار و يادگار مىآمد . زمان به زبان حال مىگفت ، بيت : از فر او بهجاى صليب و كليسيا * در دار كفر مسجد و محراب و منبر است آنجا كه بود نعره و فرياد مشركان * اكنون خروش نعرهء اللّه اكبر است چون صاحب مرحوم ظهير الملك ظافر الدين بساط حيات از صحن و ساحت دنيا برچيد و روى عزلت در خلوتخانهء عقبى كشيد ، صاحب قوام الملك فخر الدين يحيى كه خلف صدق او بود خواست كه ديوان استيفاء ممالك به وى حواله شود و منصب پدر به دو مفوض گردد ، اگرچه اسم وزارت ديوان خاص اعلى بر صاحب اعظم فخر الملك شمس الدولة و الدين بود اما خرج ملك در خاص و ديوانى بر قطب تدبير
--> ( 1 ) - كذا ، بجاى ششصد و پنجاه و هفت .