مولف ناشناخته
174
تاريخ شاهى ( فارسى )
او مىكردند ، و پادشاه وقت صورت صدق [ 335 ] و صواب در آيينهء راى و رويت او مىديد ، كليد حل و عقد امور مملكت به دست او باز داده و عنان تعطف امر و نهى در كف كفايت او نهاده چنانچه روزى امير بزرگ عضد الدين امير حاجى و خواجه نظام الدين ابو الكفاة - كه درين وقت به اسم نويسندگى در خدمت او مى - بود - به سه مهم و مصلحت به خدمت صاحب اعظم فخر الملك فرستاد كه اين ملتمسات در خدمت سر بر خداوند تركان عرصه مىبايد داشت و آن ملتمسات بر وفق دلخواه من بساخت ، خواجه در جواب گفت كه اما التماس اول حاجت تعرض كردن و استجازت از حضرت خواستن نيست من فراكنم كه بدين منوال كه دلخواه است مثال بنويسند ، اما ملتمس دوم چون عرضه دارم غالب ظن آن است كه خداوند تركان حواله به صواب ديد و مصلحت شناخت من كند اگر من خواهم به امضا و تنفيذ رسانم و اگر خواهم در معرض تغيير اندازم و از حال بگردانم ، [ 336 ] و اما التماس سيّم از آن جمله است كه در حيز تيسير نيايد و صورت تحصيل نپذيرد ، ظاهر حال آن است كه خداوند تركان به حكم آن فرمان بفرمايد و به اطلاق آن رخصت ندهد و اگر بفرمايد امتثال ننمايم و بر خلاف به مصلحتى ديگر پيش آيم . صدر نظام الدين گفت پس حكم مطلق خواجه راست ، خواجه بر سبيل مطايبة دشنامى به وى داد و گفت تو امروز مىدانى كه منصب حكومت مراست . فى الجمله دران هفته فرمان نفاذ يافت كه شغل ديوان استيفا به صاحب معظم صفى الملك ظهير الدولة و الدين مفوض باشد و صاحب عمدة الملك منتجب الدين بر بالاء ديوان استيفاء علامتى كند و صاحب قوام الملك فخر الدين بر جاى ديوان نظر تسميه نويسد ، و صاحب مجد الملك بر جاى ديوان اشراف هم نشانى كند . صاحب صفى الملك « الحمد للّه المنعم » اختيار كرد ، و صاحب عمدة الملك از علامات بر علامت « اعلمت » اختصار نمود ، و صاحب قوام الملك [ 337 ] « الحمد للّه شكرا » خود رايت فرازى داشت ، و چون بگذشت ميراث به ورثه بگذاشت ، و صاحب مجد الملك « الحمد للّه