مولف ناشناخته
164
تاريخ شاهى ( فارسى )
مذبح هلاك برند ، از غايت ضجرت در باديهء حيرت افتاد و طريق رشاد پيش دل و چشم او [ 318 ] بسته شد . عاقبت غول بخت وارون او را به سوى ناحيت كازرون رهنمون گشت . چون خبر واقعه به علاء الدوله رسيد : بيت : چو شيرى گرسنه بد در بيابان * و يا گرگى سوى نخجير پويان با لشكرى چون كوه آهن و درياء موجزن در دو روز گرد محاصرهء مسجد آدينهء كازرون برآمد ، و مادر او دران سوز و تاب بر جناح شتاب به سر خاك دختر رفت - خاك بر سر ريخته و با خون برآميخته ، از مويه چو مويى شده و زناله چو نالى ، گه از جور روزگار و آفات و عاهات ليل و نهار با ناله و افغان كه ، شعر : طوفان محنت آمد ازين ابر فتنه بار * يا رب چه فتنههاست كه گشتست آشكار ما در غرور دولت و ناگه ز گوشهاى * دست زمانه زير و زبر كرد كار و بار جز غدر نيست قاعدهء روزگار و ، خلق * يكسر گرفتهاند همه رنگ روزگار نه شرم چشم خلق و نه ترس گرفت حق * نه شرع را مهابت و نه عقل را وقار [ 319 ] و گاه بر حسن جمال چشم و چراغ زارىكنان و مويهگويان و در سراى و بارگاه و باغ و بستان چون مرغ بر شاخسار نالان و زاران ، و اين شعر سرايان ، قطعه : ز باغ و نوبهار او را چه حاصل * كه سرو و سوسنش زير زمين است گلين اندام او را حال چون است * كه در وقت گلشن بستر گلين است شكوفه ناشكفته در دل شاخ * چو در تابوت روى نازنين است حجاب خاك اگر برگيرى از پيش * همه پر نرگس و پر ياسمين است تو پندارى كه در هر ذرهء خاك * رخ و جسمنگارى در كمين است