مولف ناشناخته
165
تاريخ شاهى ( فارسى )
همى ريزد گل نو رسته در خاك * ازيرا نالهء بلبل حزين است گياهى بردمد سروى بريزد * چه شايد كرد ؟ رسم عالم اين است و گاه بر درد و فراق و حسرت روز جدايى و باز ناديدن آن جان جهان و دل و ديده بر شيوه گران « 1 » اين مرثيه مىخواند ، شعر : [ 320 ] نور دو ديدگان زلقاى تو داشتم * يك سينه پر زمهرووفاى تو داشتم من جان و زندگى خود اى جان و زندگى * گر دوست داشتم ز براى تو داشتم نوميد شد دلم كه كليد مرادها * رخسار خوب طبع گشاى تو داشتم جاى تو بىتو گردش گردون به من نمود * الحق نه اين اميد بهجاى تو داشتم با اين دل شكسته و اين جان ناشكيب * كى طاقت فراق لقاى تو داشتم و با چنان سوك و ماتم و حسرت و غم ، زارىكنان ، خود را به حضرت اردو انداخت و قصهء وقايع خود فرو پرداخت . هولاكو خان ، التجو را - كه اميرى بزرگ بود از امراء اردو - با لشكرى نامزد گرفتن سلجوق كرد و يارليغ فرمود كه از ولايات لشكرها به مدد او شوند . از كرمان امير بزرگ عضد الدين امير حاجى و خداوندزاده ملك به مدد رفتند با لشكرى تمام ، با چند ملك ديگر ، و از اطراف ممالك لشكرها چون مور و ملخ روى به معاصرهء كازرون نهادند ، و در آن ولايت [ 321 ] دست به جنگ و جدال و غارت و تاراج برگشادند و گرد صحرا دايره و بركه ( ؟ ) كردند چنانچه مرغ از حصار بيرون
--> ( 1 ) - كذا : توضيح آن را در كلمه شيوشگان ( قبرستان كرمان ) شايد بتوان يافت .