مولف ناشناخته
153
تاريخ شاهى ( فارسى )
از ذكر جاودانى حاصلى بايد خواست و دولت و كامرانى را از عدل و احسان حمايلى بايد ساخت تا هم عهدهء عدل گزارده باشى و همعهد احسان به وفا رسانيده . كه إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ . قصهء احوال او كه خاتون 35 و ذكر حسد كه بر تركان مىبرد و خبثها و مكرها كه در آن باب مىكرد . [ 298 ] در قصههاى گذشته دگران ذكر كرده شد كه پيوسته شرار شرارت در اندرون او مىافروخت و جان او در آتش حسد مىسوخت كه چرا قطب الدين و سلطان و خاندان او در حفظ و حمايت يزدان است و سايه و عنايت ايزدى او را سايهبان ، به هر حيلتى تمسك مىساخت و به هر خديعتى تعلل مىجست . در اول آن بود كه دست تربيت ركن الدين برآورد و بضاعت هستى او را در بازار مملكت قتلغ سلطان به قيمتى تمام با خرج كرد و زيور ملك به خبث و بو العجبى از قطب - الدين سلطان فروگشاد و بر ركن الدين بست . چون قضيهء دولت معكوس شد و حق در نصاب خود قرار گرفت ، حسد او منطفى نمىگشت و نقش آن عداوت از لوح نفس او منحمى نمىشد ، و چون او مادر ياقوت خاتون تركان بود و مدد و معاونتى از ايشان داشت به انواع حيلهها مى - ساخت و بو العجبيهاى گوناگون مىپرداخت تا رخنهاى در سدّ حشمت و مكنت تركان اندازد و قصهاى چند افتراآميز در پيش [ 299 ] پادشاهان مغول فرو پردازد ، و نبيرهء خود علاء الدولة را بران داشت تا در اردوى هولاكو خان ايذاء تركان كرد - كه او فرزند قطب الدين سلطان را بر طاق عزل و تعطيل نشانده است و ايشان را در تصرف و شروع كردن در كار معول گردانيده و خود ملك به دست فرو گرفته و سپاه و رعيت را به عنف در تحت حكم خود درآورده - هرچند پادشاهان خود بدين سخنها التفات نمىنمودند و اينها را محض حقد و حسد مىدانستند اما ايشان از خبث و خيانت باز كم نمىكردند و بر قضيهء يسمع يخل ملازمت مىنمودند تا در شهور ششصد و پنجاه و نه كه خداوند تركان با اكابر كرمان متوجه كرمان