مولف ناشناخته
127
تاريخ شاهى ( فارسى )
حركت اقدام نموده ، فرمود كه از مطبخ طعامى آوردند و به وى داد و وصيت كرد تا او را نرنجانيدند ، اما از حوالى شهر او را دور كردند . و روز ديگر استادان گلكار را فرمود كه رخنهاى بام همه استوار كنند تا كسى برين بامها نتواند آمد و پاسبانان و دربانان احتياط زيادت كنند . و حكايتى ديگر از عجايب حكايات آن است كه طايفهاى از اهل حرم و نزديكان حضرت حكايت كردند از پردلى و فرط دلاورى او - برّد اللّه مضجعها - كه در خدمت موكب خداوند تركان در سفرى بوديم - در صميم تابستان - و از فرط گرما [ 244 وقوف ] در خيمهها تعذرى داشت ، فرمود كه جامههاى خواب در صحرا افكنند زمين قباى زربفت روز از كتف باز كرد و دواج اكسون شب در سر كشيد ، بيت : شب تبره چون زلف را تاب داد * از آن تاب در ديدهها خواب داد پديد آمد آن چادر آبنوس * بپوشيد آن پردهء سندروس مگر در آن حوالى حجر مارى 29 بوده است ، در آن ظلمت شب روى به مضجع و مبيت خداوند تركان داده است و سر بر سينهء او نهاده ، همينكه ثقل و گرانى جانور به وى رسيده است و او را بر تن خود ديده ، در آن حالت صبر و تجلد كار فرموده است و به قليل و كثير ، حركت و اضطراب ننموده ، و بگذاشته است تا تمام جرم و و جثهء او بدان درازى بر وى بگذشته ، بعد از آن جمعى از نزديكان [ را ] اعلام كرده است - و آن مار هنوز از نظر غائب نشده بود - همه قصد كردند تا او را هلاك كنند ، نگذاشته است [ 245 ] و فرموده كه چون او ضررى به ما نرسانده شما نيز هيچ ضرر به وى مرسانيد ، چه در همه حالى رعايت عدل واجب بايد دانست . و طريق انصاف مسلوك بايد داشت . و به اين عجب نبايد داشت كه مار طالب گنج باشد ، چون دل مبارك او را خزينهء الهى مىديد - كه قلوب الملوك خزاين اللّه - به بوى آن آمد . اما حارسان عنايت الهى و حافظان عصمت ربانى ندا در دادند كه مار ميل به گنج مال كند ، اينجا گنج خانهء آمال خلايق است و ودايع اسرار ملكوت ، دست خزينه هزينه كنيد ( ؟ )