مولف ناشناخته
123
تاريخ شاهى ( فارسى )
وقف فرموده است [ 237 ] بر كتابهء صفّه بنوشتندى عظيم لايق و موافق افتادى ، چه به امتداد مدت و طول زمان اندراس و انطماس بدان راه نيافتى و به مرور روزگار و كرور ليل و نهار آثار آن محو نگشتى ، در همين لحظه كه اين فكر در خاطر مىگذشت و اين انديشه در ضمير مىگشت بنده را به حضرت خود احضار فرمود و بر زبان گهرفشان راند كه اين انديشهاى صايب است و تدبيرى نيك مناسب ، تأخير نمىبايد ، و بىدرنگ به كار مشغول بود ، اما چنان مىبايد ساخت و قسمتى بر آن هيأت كرد كه نه ازو چيزى زيادت آيد و نه چيزى در سر بايد . گفتم سبحان اللّه ! زهى آيينهء روحانى و دل نورانى كه نفوس كاينات و صور حادثات چگونه بىواسطه در وى منقش مىگردد و جان معانى بىتكلف قالب بيان در وى مصور مىشود . بيت : چون به حق داد جمله باطلها * مشرفش كرد بر همه دلها [ 238 ] دلش از بند ملك بربودند * ملكوت جهانش بنمودند نقش غيبش چو يافت در دل راه * بىزبان شد ز حالها آگاه لوح محفوظ چونكه در نظر است * به زبانش چه حاجت خبر است صوت و حرف از ولايت جهلاند * هردو در صدر علم نااهلاند و از عجايب احوال خداوند تركان حكايتى غريب آن است كه مفردان خاص سلطان اعظم قطب الدنيا و الدين انار اللّه برهانه و ديگر حواشى و خدم حكايت كردند كه در آن زمان كه سلطان اعظم از كرمان روانه شده بود - نوبت اول - و متوجه ولايت تركستان بود ، روزى در صحرايى از صحارى ماوراء النهر فرود آمده بود ، و خدم و حواشى هريك به ساختگى كار كوچ مشغول ، ناگاه همايى در هوا پيدا آمد و در اوج آن هوا جولانى و طيرانى مىكرد . هركس از جاى خود برجستند و به محاذات و موازات [ 239 ] او شتافتند تا از سايهء او چنانچه معروف است چيزى حاصل كنند ، تا غايتى كه سلطان از جاى خود روانه شد ، و به موازات سايهء او آمد .