مولف ناشناخته

117

تاريخ شاهى ( فارسى )

با رقتى و اخلاصى تمام ، و در آن دعا و ثنا باقى شب به روز آورد . مرا از آن حال تعجّب آمد كه آيا چه مبرّت و نيكويى از تركان كرمان بدين پيرزن رسيده باشد كه در چنين صبح‌ها و هجور « 1 » و سحرهاء امّيدوار كه اين زمان ، نبود در ره دعا پرده ، دعاها - به اخلاص - آن پادشاه را مىگويد و چندين خضوع و خشوع در بدرقهء آن روان مىگرداند . با خود گفتم كه چو صيقلى روز روشن‌گر ، زنگ ظلمت از صحيفهء جهان بزدايد و آفتاب جهانتاب رخسار نورانى به جهانيان نمايد كيفيّت حال ازين پيرزن سؤال كنم و خود را بدين اعجوبه واقف گردانم . بيت : چو پيراهن شب بدرّيد روز * پديد آمد آن شمع گيتىفروز كاروانيان همه روان گشتند و من نيز از مهمّات خاصهء خود فارغ شده [ 228 ] روى به كاروان‌سراى نهادم . پيرزن از خانه بيرون آمده بود و در محاذات آفتاب نشسته . من فراپيش او شده و سلام گفتم و رسم محبّت به‌جاى آوردم و گفتم من امشب بيدار بودم كه دعاء تركان كرمان مىگفتى ، اكنون من مىخواهم كه بدانم كه چه نيكويى از وى به تو رسيده است كه او را چنين دعاها به اخلاص مىگويى ؟ در حال ، آب در چشم آورد و گفت دعاى من به كجا رسد و من به اداء شكر نيكويى كه از وى به من رسيده است چگونه قيام توانم نمود ؟ پاداش آن خداوند سبحانه و تعالى در دنيى و آخرت به وى رساند . و اگر مىخواهى ، شمه‌اى از آن با تو بگويم ، يقين واثق است كه تو نيز از راه حسن اعتقاد در دعاء خير او با من شريك باشى . گفتم واجب باشد . او گريان گريان آغاز قصّه كرد ، گفت درين وقت كه سلجوقشاه در فارس آن فتنه برانگيخت و خواهر علاء التولى 26 بكشت و بگريخت و پناه باز [ 229 ] ولايت كازرون برد ، و از جملهء اطراف و ممالك لشكرها به قصد او روانه شدند و به محاصرهء آن حصار قيام نمودند ، چون اين حصار بگرفتند و خونهاء

--> ( 1 ) - شايد : ديجور