مولف ناشناخته
118
تاريخ شاهى ( فارسى )
بسيار بريختند حشم و لشكر دست به غارت و تاراج برآوردن « 1 » و زن و بچهء مسلمانان را به اسيرى به ولايت بردند ، دختركى از آن من كه چشم و چراغ من ، او بود و بيرون ازو فرزندى ديگر ندارم و در كازرون به خصمى « 2 » داده بودم ، در دست لشكر كرمان افتاد . چون لشكرها با ولايت خود معاودت كردند او را به كرمان بردند ، مرا چون اين حال معلوم گشت آتش فرقت در نهاد من افتاد و آب حسرت از فوارهء ديدهء من گشاده شد ، روز و شب در جزع و اضطراب مىگذرانيدم و دل و جگر بر آتش فراق كباب مىشد و هرچند امتداد مدّت فرقت درازتر مىگشت يأس و نااميدى زيادت مىشد . بيت : اگرچه تلخ باشد فرقت يار * درو شيرين بود امّيد ديدار [ 230 ] ناگاه از مكمن غيب و مهب لطف پروردگار سبحانه و تعالى نسيم اميد وزيدن گرفت و تباشير املى از مشرق رجا رخ نمود . آشنايى درآمد و گفت اى مادر مژده ترا كه آن قرة العين تو باز ولايت آوردهاند . من بى خود گفتم كى و كو ؟ و از هوش برفتم . بعد از زمانى آن آشنا نيز تقصير نكرده بود و در آن جهد و اجتهادى تمام به كار داشته تا آن فرزندك را باز نظر من آرد . من چون آن فرزندك را بديدم ، كيفيّت حال او سؤال كردم . گفت : ما چند عورت بوديم كه در وقت غارت و تاراج در دست لشكر كرمان فتاديم . چون به كرمان رسيديم خداوند تركان همهء آن لشكريان را بخواند و فرمود كه اگر فرزندى مسلمان در دست شما افتاده است بياريد تا من در عوض آن چيزى به شما دهم ، و ايشان را باز با متعلّقان و ولايت خود فرستم .
--> ( 1 ) - چنين است ، بجاى : برآوردند . ( 2 ) - يعنى به شوهر داده بودم .