مولف ناشناخته

102

تاريخ شاهى ( فارسى )

دقوق را بكتاى ( ؟ ) نوين و قومانونين بر ميسره از جانب تكريت و بنات ( ؟ ) [ 203 ] و پادشاه بر قلب لشكر به راه كرمانشاهان و حلوان حركت فرمود ، و از بغداد دوات‌دار با لشكر بيامد و ميان بعقوبه و باجسرى « 1 » به كنار لشكرگاه ساخت . پادشاه باينجورا فرموده بود كه از دجله بگذرد و از جانب غربى به بغداد راند . و پادشاه به حلوان رسيد ، بنه آنجا بگذاشت و جريده با سواران ميمنه از آنجا برفت . يزك برايبك حلبى افتادند ، و او را بگرفتند و به خدمت آوردند . او قبول كرد كه سخنها به راستى بگويد . او را امان دادند . و يزك با مغولان برفت . سلطان‌زاده [ ] با خوارزميان هم در يزك بود ، به لشكر خليفه نامه نوشت كه من و شما از يك جنسيم ، من به بندگى پيوستم و ايل شدم . مرا نيكو مى - دارند ، شما هم بر جان خود رحمت كنيد و ايل شويد تا خلاص يابيد . و نامه را به قراسنقر نوشته بود . جواب بازنوشت كه هولاكو را چه محل باشد كه قصد خاندان عباسى كند ؟ و اين دولت مانند او بسيار ديده است ، اگر او را بايستى كه صلح باشد نيامدى ، و ولايت خليفه [ 204 ] خراب نكردى . اكنون هم اگر با همدان شود و عذر بخواهد تا ما دوات‌دار را شفاعت كنيم كه او پيش خليفه تضرع كند تا با طبع آيد و صلح قبول كند . اين نامه به پادشاه رسيد ، بخنديد و گفت : آرى حكم خداى راست ، تا او چه خواسته باشد ؟ و چون سوينجان و باينجو نويين از دجله بگذشتند بغداديان حسن ايشان نيافتند ( ؟ ) پنداشتند كه هولاكوست كه به آن طرف گرديد ، دوات - دار از بعقوبة با لشكر بازگشتند و در بغداد از دجله بگذشتند و در حدود انبار با سوينجان نويين كه پيش مىرفت مصاف دادند و لشكر او را بشكستند و به هزيمت كردند . به باينجو نويين رسيدند . او لشكر بازگردانيد و بر دوات‌دار زد و او را بشكست و بسيار خلق را بكشتند و ايشان به هزيمت با بغداد آمدند . پادشاه بربالى « 2 » بگذشت ، آنجا كشتى نگذاشته بودند ، بر آب زد و

--> ( 1 ) - ظ : باجرايا ( 2 ) - ظ : ديالى