مولف ناشناخته

101

تاريخ شاهى ( فارسى )

كرد كه مردى چند سپاهى فرستادن مصلحت باشد ، جماعت امراء لشكر گفته بودند كه مىخواهد كه بدين بهانه بغداد و ملك خليفه را از سپاهى خالى شود تا به هر وقت بىزحمت در اين ملك تصرف كند . به سبب اين سخن ، خليفه ، فرستادن لشكر در باقى كرد . و چون پادشاه از استخلاص ولايت ملاحده فارغ شده و به همدان آمد ، از خليفه بازخواست سخت كرد و گفت لشكر نفرستادى ؟ بترسيد و با وزير مشورت كرد . وزير گفت مالهاء بسيار از نقد و جواهر و مرصّعات و جامه‌هاى فاخر و غلامان و كنيزكان و اسپان و استران ترتيب بايد دادن و فرستاد و عذر خواست . خليفه را موافق افتاد . اشارت فرمود كه نسخه كنند و ترتيب سازند و از خواص خود دو سه كس نامزد كرد كه بروند و اين مالها ببرند و عذر خواهند . دوات‌دار كوچك و ديگر بزرگان گفته بودند كه اين تدبير ، وزير ، جهت آن كرده است تا كار خود بسازد و ما لشكريان [ 202 ] و تركانرا به دست بازدهد تا ما را هلاك كند ، ما خود نگاه كنيم ؛ چون مال بيرون برند رسولان را بگيريم و مال به دست مردم خود بفرستيم و كار خود بسازيم و ايشان را در بلا نهيم . چون خليفه ازين معنى آگاه شد فرستادن رسولان و مالها در باقى كرد تا اندك تحفه‌اى بفرستاد . پادشاه حكم كرد و فرمود : يا خويشتن بياى ، يا از سه كس يكى بفرست : وزير ، يا دوات‌دار ، يا سليمان شاه . خليفه هيچكدام نكرد و عذر گفت . خشم پادشاه بيفزود و انديشهء حركت كرد به جانب بغداد ، چند كرّت در يكى ( ؟ ) بيامد ، و برفت ، و در يكى ابن الجوزى پسر يحيى را بفرستاد ، و بر جمله فايده نبود ، و پادشاه از حدود همدان در سنه خمس و خمسين و ستماية حركت فرمود . سوينجان « 1 » نويين و باينجو نويين در مقدمهء راست رفته بودند به راه اردبيل ، « 2 » و ميمنه از راه كوه‌هاء شهرزور ، و

--> ( 1 ) - ظاهرا . سونجاق ، يا سوغنجاق نويان ( 2 ) - در اصل : اردبيل