مولف ناشناخته

85

تاريخ شاهى ( فارسى )

مىرويد ! سلطان از سرعت جواب آن رسول در تعجب ماند . و آورده‌اند كه وقتى در روزگار ملك ارسلانشاه ، سلطان سنجر را تغيّرى با ملوك كرمان پيدا آمد و مىگفتند كه لشكرى به قصد كرمان خواهد فرستاد . ملك ارسلانشاه خواجه امام ظهير اسمعيل نيشابورى را كه امام وقت و فاضل و بزرگ و روىشناس حضرت خراسان و عراق - و در كرمان مقيم بود - به رسالت به حضرت سلطان سنجر فرستاد . گفتند چون خواجه به حضرت سلطان رسيد و شرف دستبوس يافت ، دست سلطان همچنان محكم مىداشت و سلطان جهد مىكرد [ 175 ] كه دست با خود گيرد ، خواجه گفت اى سلطان جهان ، من دين و دنيى بدست دارم كه به گزاف رها نكنم ! سلطان فرمود كه مگر حاجتى دارى ؟ گفت اى پادشاه اسلام ، اين نوبت به خدمت بارگاه سلطنت نه خود را آمده‌ام و نه برادرت را ، اين‌بار از زبان درويشان كرمان آمده‌ام : مشتى موحد عاجز دعاگوى دولت قاهره ، و ايشان را از خشم و قصد سلطانى مىترسانند ، كرمان را در ممالك محروسهء سلطان چه وقع و محل باشد ؟ اسمعيل ، اميد به رحمت سلطان مىدارد كه كرمان را به وى بخشد و تشريف عهد مبارك ارزانى دارد كه حشم منصور عزم كرمان نكنند و آن درويشان را ايمن گردانند . سلطان فرمود كه آن رعيت را در كار تو كردم ، و كرمان در راه اين تجشّم كه فرمودى نهادم ، و عهد رفت كه هرگز قصد آن ولايت نكنم و نفرمايم . و خواجه افضل مىگويد كه ملك دينار در كار رسول فرستادن و آيين و و رسوم نهادن سهل القياد [ 176 ] و آسان‌نهاد بودى و بدان زيادت التفاتى ننمودى : كسى را فرستادى كه آنچه به وى داده بودندى بازگرفتى ! خادمى هندو در خدمت او بودى ديرينه ، و ملك با وى هزل كردى ، و او ملك را دشنام دادى . وقتى او را به رسالت به جايى فرستاد ، اسبى و قبايى و كلاهى به وى داده بودند . ملك ، استفسار