مولف ناشناخته

77

تاريخ شاهى ( فارسى )

پادشاه را پشت و پناه نباشد . و پادشاهانى كه اهل جدّاند كار ايشان تيغ زدن و ولايت گشادن و دشمنانرا قهر كردن بود ، و آنكه اهل هزل باشد به صيد و تماشا و عشرت مشغول بود ، حفظ مصالح ولايت و نظم امور ممالك و استيفاى « 1 » حقوق ديوانى ، و جمع وجوه سلطانى ، و ضبط حساب ولايات و ترويج ارزاق عساكر ، و سدّ ابواب شطط و گزاف ، و قمع ارباب اسراف و اتلاف را هرآينه كسى - بايد و آن وزير مرشد و شريك ناصح و صاحب مدبّر و قلم‌زن مشفق باشد . و به حكم اين قضيّت اشغال و اعمال وزير در حفظ مايهء مملكت و ساختن پيرايهء دولت زيادت از اقبال و اعمال پادشاه ، و از جهة اين معانى است كه او را شريك ملك مىگويند ، و ازين سبب بود كه صاحب نظام الملك طوسى در جواب سلطان ملكشاه گفت - بوقت آن‌كه [ 159 ] جماعتى او را در خدمت سلطان غمز كرده بودند و سلطان بخواجه پيغام داده بود كه مگر تو در مملكة شريك منى ؟ بفرمايم كه دستار از سرت برگيرند - و خواجه گفت كه دستار من و تاج تو درهم بسته است ، و گويا خود فالى غيبى بود كه چون ملاحدهء ملاعين در نهاوند خواجه را شهيد كردند بعد از يك ماه سلطان در بغداد وفات يافت ، و شعر معزّى « 2 » برين دليل است . بيت : رفت در يك مه به فردوس برين دستور پير * شاه برنا از پس او رفت در ماه دگر و يكى از خلفا وزير خويش را تربيت مىكرد و مىگفت ما دو شريكيم در يك مايه . وزير گفت اى امير المؤمنين اين خود تشريف انعامى است و تعظيم اكرامى كه در باب و بارهء بنده مىفرمايى ، فرقست بسى ميان [ اين دو ] . كار امير المؤمنين فرمان دادنست بىخوف عاقبت و فكر خاتمت ، و كار بنده جان دادنست با خوف عاقبت و فكر خاتمت . تو غم همه جهان از دل خود برگرفته‌اى [ 160 ] و بر دل من نهاده‌اى و من دين و دنياى خود به باد داده‌ام و در خدمت تو ايستاده . و حقيقت حال و خلاصهء مقال آنست كه هيچ شغل در جهان آن خوف و خطر ندارد كه وزارت سلطان ، و فصول مشبع با نظاير و امثال درين اوراق تقديم يافت به

--> ( 1 ) - در اصل : استشفاق ( 2 ) - در اصل : مغربى