مولف ناشناخته

58

تاريخ شاهى ( فارسى )

خداى بر آن كسى باد كه اگر تحفه و هديه بر من آرد عيب نفس من آرد و اين بزرگ نفسى باشد كه برين در بود ( ؟ ) . و در سخنان امير المؤمنين على كرّم اللّه وجهه آمده است كه : من ادب از بىادبان و مكارم الاخلاق از بداخلاقان آموختم چه هرچه در ايشان بديدم كه موافق طبع و ملايم خاطر من نيامد از آن اعراض كردم . و جالينوس حكيم گفته است كه مردم را درين مقام ، از دشمنان ، انتفاع زيادت ازان بود كه از دوستان . يعقوب كندى كه از حكماء اسلام است مىگويد : آنكس كه طالب مكارم اخلاق است بايد كه از صورتهاء آشنايان خويش آئينه برسازد تا هر صورت كه در نظر او زشت آيد داند كه در نفس او مثل آن چيزى باشد [ 121 ] آن را از نفس خود محو كند و خود را درين مقام ملامتها كند و عتابها به كار دارد ، چنانچه گوئيا آن آن فعل ازو صادر شده است ، و در آخر هر شبانروزى تفحص آن افعال كه دران شبانروز كرده باشد به احتياط بجاى آورد از انكه سخت زشت باشد كه تو همواره به تفحص و محاسبت سنگ‌پارهء چند خشك و گياه ريزهء حشيش - كه تو آن را مال و نعمت مىخوانى و آن از ذات و حقيقت تو جداست و با تو هيچ تعلّق ندارد - در تحصيل و نگاه داشت آن چگونه جدّ و جهد مىنمايى و صفت و صورتى كه آن آرايش و زيور جان تو تواند بود و وجود آن موجب كمال تو و عدم آن سبب نقصان تو و سعادت دنيى و آخرت تو به واسطهء آن حاصل مىشود و خسارت و شقاوت دو جهان تو بجهة فوات آن صفات است - اهمال كنى و به وجود و عدم آن التفات ننمايى ؟ [ 122 ] پس چون اين طريقت عادت تو شود و اين سيرت خوى تو گردد نفس تو با حسنات الفت گيرد و از سيّآت تغّرب « 1 » نمايد و سلوك اين طريقت و ملازمت اين سيرت كافهء خلق و ساير برايا را واجب بود - خاصه پادشاهان و ارباب ملك و دولت را ، كه ايشان اكمل و افضل خلايق‌اند ، و چنانچه در امور جسمانى

--> ( 1 ) - در اصل : تقرب :