مولف ناشناخته

40

تاريخ شاهى ( فارسى )

شمشير در دست سپاهيان و قلم در دست دبيران . و مردم سپاهى را چهار شرط باشد : اول آنكه با پادشاه يكدل باشند ، دوم آنكه جز به فرمان پادشاه كار نكنند ، سيم ؛ آنكه بر يكديگر مشفق باشند ، چهارم آنكه مردان كار باشند و آداب سلاح آموخته و هركس كه درو اين چهار شرط نبود لشكر را نشايد و اگر به ميان لشكر درآيد لشكر زيان برد . و پادشاه بايد كه با لشكر چهار [ 85 ] شرط نگاه دارد : اول آنكه ايشان را به علوفه و جامه و سلاح و چهار پاى برگ دارد ، دوم آنكه بزرگ را به‌جاى بزرگ و خرد را به‌جاى خرد دارد ، سيّم آنكه بهادرانرا كه خدمت بهتر كنند نيكوتر دارد و پس از مردن ايشان مردم ايشان را غمخوارگى فرمايد ، چهارم آنكه غنيمت كه از ياغى « 1 » گيرند براستى بديشان دهند - چنان كه بعد ازين گفته شود . و فايدهء لشكر چهار چيز بود : اول قوت و شكوه و هيبت پادشاه ، دوم دفع ياغيان ، سيم ايمن داشتن رعايا ، چهارم پاك كردن راهها از دزدان ، و علف‌خوارها از جانوران درنده . و چون پادشاه [ را ] ياغى باشد چهار چيز نگاه دارد : اول آنكه اگر قوت جنگ ندارد صلح طلبد ، دوم آنكه اگر جنگ كند به مردان حرب و تعبيهء نيكو بكند ، سيّم آنكه با دل انديشهء بد نكند تا نيك آيد و اگر ياغى غلبه كند انديشهء تدارك آن كرده باشد و احتياط زن و فرزند [ 86 ] و لشكر و خزانه و بنه و رعيت بجاى آورد ، چهارم آنكه اگر بر ياغى غلبه كند مغرور نشود و تعجيل نكند و از سر احتياط و عقل كارها تمام كند . و اگر پادشاهى را ياغى نباشد چهار چيز نگاه دارد : اول آنكه همچنان لشكر نگاه دارد ، دوم آنكه از پديد آمدن ياغى غافل نباشد ، سيم دشمن خرد را خرد ندارد ، چهارم اطراف ملك را از مرد و صلاح خالى ندارد . اين همه سخنها تعلق به شمشير دارد . اما قلم در دست چهار قوم بود : اول اهل هنر ، دوم اهل علمهاء باريك - چون

--> ( 1 ) - شايد : باغى .