مولف ناشناخته
38
تاريخ شاهى ( فارسى )
نيز از عدل او حظّ و بهرهاى بايد . مرا از راه الزام و اضطرار ، عامل را بجايى ديگر بايست فرستاد و رعايا [ را ] از قبضهء تعدّى او خلاص داد . و قاعدهء قديم بوده است در مملكت فارس كه عاملى را دو سال در يك ناحيت نگذاشتندى ، حكمت در آنكه تا بيخ شجرهء تحكم او در زمين تصرف محكم نشود « 1 » نشود و دست امل او در اجتناء و اقتطاف ثمرهء ظلم دراز نگردد ، لاجرم در همه عهدى آن ولايت معمور بوده است ، و رعايا را سرمايهء نعمت و پيرايهء ثروت موفور . عدل شه پاسبان ملكت اوست * بذل او قهرمان دولت اوست عدل رامشگريست جان افزاى * عدل مشاطهايست ملك آراى بوذر جمهر حكيم مىگويد كه هرگاه كه پادشاه بساط ظلم بگسترد و به نظر عدل در ضعفا ننگرد سباع ضرارى « 2 » و ددان صحارى را اشتهاء گوشت مردم [ 81 ] خوردن در معدهء آز بجهد و هوس هلاك كردن حق در دماغ تخيّل ايشان پديد آيد . و ببايد دانست كه ظلم قلم ضعيف قوىتر از ظلم شمشير مهيبست ، از آنكه ظلم قلم نهانست و ظلم شمشير آشكارا ، و تدارك شرور ظاهر به سهولت نزديكتر باشد كه تدارك امور مخفى . و دليل بر اين ، تأثير شرارت شيطانست در باطن آدمى كه نواب نواميس الهى جهارا نهارا بر ذورهء منابر و قلم منارات ( ؟ ) خلق را به حق دعوت مىكنند ، و جنود ابليس در ظلمات تجاويف عروق و اعصاب مردم بوسواس باطل مىخوانند ؛ از هزار يكى و از بسيار اندكى است كه زمام تمالك و عنان تماسك بدست امتثال فرمان جبروت دهد و روى توجه بمعمورهء ملكوت كمال نهد ، باقى اكثر و اغلب بمتابعت غوايت در برهوت ضلال و سروت ( ؟ ) اضمحلال هلاك شوند . و ظلم مرض شمشير كالبرق الخاطف [ 82 ] گذرنده باشد ، و ظلم رنج مزمن قلم كاملاج الشيخ فى الشتا پايدار و جاىگير بود ، و ظلم شمشير بر مثال سيلى هايل و رودى نازل بود كه ناگاه در رسد ، هر آينه هركه در ممر او آيد در محل ضرر افتد اما در اندك زمانى فوّاره قوّت او تسكين پذيرد و هول و مهابت او آرام گيرد ، و ظلم قلم بر منوال شررى
--> ( 1 ) - در اصل : محكوم ( 2 ) - در اصل : صوارى