مولف ناشناخته

19

تاريخ شاهى ( فارسى )

اساحت كاريزى مشغول بود و تدبير صنعتى ميكرد و گرمگاه روز تابستان بر سر كاريز به آفتاب ايستاده و كار گرانرا « 1 » كار ميفرمود ، يكى از غلامان و نزديكان او گفت كه امير در سايه بنشند تا از رنج تاب آفتاب و شدّت حرّ آن در زحمت نباشد بهتر بود ، غضبان گفت اى غلام ، من از تحمل كردن اين تعب و در تاب آفتاب بودن سايه‌اى ميطلبم كه در آنجا بتوانم آسودن . بيت : برنج اندر است اى خردمند گنج * نيابد كسى گنج نابرده رنج . . . اگر برد رنج ، آمدش گنج بر * تو هم خواهى ار گنج ، رو رنج بر ديگر از آداب و خصال اصحاب رياست كه بر درگاه پادشاه باشند ، خاصه وزرا ، آنست كه اگر وقتى [ 41 ] در معرض عتاب افتند و ايشانرا بمقام مطالبه باز دارند شكوه ننمايند و حقد و عداوت بخاطر خود راه ندهند و او را در آن معذور دارند و روى جرم و جنايت با جانب خود گردانند ، چه آن مزيد غضب و سخط پادشاه بود . بيت : گر بتقصير خدمتى گردد * راى مخدوم بر تو آشفته معترف شو بجرم و عذر بخواه * تا شود فتنه و بلا خفته تا نگردى تو معترف بگناه * نشود عذر تو پذيرفته و از نظاير و اخوات اين ، حكايت وزير ملك زوزنست 3 كه خواجه‌اى عظيم كريم النفس بودى و همگنانرا به الطاف و آمادى تلقى « 2 » نمودى در حضور بحسن خلق و در غيبت بحفظ غيبت ، اتفاقا از او چيزى صادر شد كه ملايم طبع مخدوم نيامد او را بمصادره و تعذيب فرمان داد و او را بازداشتند [ 42 ] و موكلان بر وى گماشتند . چون همه بسوابق انعام [ او ] مرتهن بودند همواره با او لطف كردندى و از زجر و عنف اجتناب نمودندى . صلح با دشمن اگر خواهى ، هر گه كه ترا * در قفا عيب كند در نظرش تحسين كن سخن آخر بدهن ميگذرد موذى را * سخنش تلخ نخواهى دهنش شيرين كن .

--> ( 1 ) - در اصل : كارى گران را ( 2 ) - شايد : ايادى