مولف ناشناخته

20

تاريخ شاهى ( فارسى )

چيزى از آنچه خطاب ملك بود ساخته شد ، به باقى همچنان در مقام عتاب بود ، يكى از ملوك همسايه به وى پيغام فرستاد كه اين طايفه از معرفت قدر او قاصر بودند تا بر چنين بىعزتى اقدام نمودند ، اگر جانب عزيز به جناب ما التفات نمايد در اعزاز و اكرام هيچ دقيقه مهمل ننمايد « 1 » چه اعيان اين ملك به لقاى عزيز مفتقراند و جواب اين رقعه را منتظر ، چون خواجه بر مضمون آن اطلاع يافت حسن سميت و حق قدمت ياد آورد و شطرى مختصر بر ظهر رقعه نوشت [ 43 ] و روان كرد ، طايفه‌اى از حسّاد و اضداد بران واقف شدند و ملك را انهاء كرد كه فلان كه بفرمان محبوس است با ملوك همسايه مكاتبتى و مراسلتى در ميان دارد . تغيّر خاطر ملك از اين حكايت بيفزود در طلب قاصد آوردن نامه جد بليغ فرمود ، چون نامه بخواند مضمون آن بود : حسن الظّن بزرگان در حق اين ضعيف زيادت از فضل اوست ، تشريف قبولى كه فرموده‌اند بنده را امكان اجابت آن نيست از آنكه پروردهء نعمت اين خاندانم و باندك تغير خاطر ، با ولىنعمت ، كفر و بىوفايى نتوان كرد ، و درين معنى گفته‌اند ، بيت آن را كه بجاى تست هر دم كرمى * عذرش بنه ار كند بعمرى ستمى ملك را سيرت حق‌شناس او پسنديده آمد . او را اطلاق فرمود و بازخواست و گفت : خطا رفت ، اما تقدير الهى بود كه مكر و هى [ 44 ] به تو رسد . در جواب گفت كه چون تقدير بود ، هم بر دست مخدوم و ولىنعمت اوليتر . و حكما گفته‌اند ، . شعر گر گزندت رسد ز خلق مرنج * كه نه راحت رسد ز خلق و نه رنج از خدا دان خلاف دشمن و دوست * كه دل هردو در تصرف اوست گرچه تير از كمان هميگذرد * از كماندار بيند اهل خرد « 2 » ديگر از خصال ملوك آنست كه در اكرام و اصطناع اهل بيوتات و ارباب انساب و خاندانهاى قديم مبالغت نمايند و جاه و قربت و حرمت از ايشان دريغ ندارند و بىاصلان و نورسيدگان را به روى ايشان برنكشند و حكومت ولايات بديشان

--> ( 1 ) - ظاهرا : نماند ( 2 ) - تمام داستان با مختصر تغييرى از گلستان سعدى اقتباس شده است .