مؤلف مجهول ( مترجم : شيرين بيانى )

42

تاريخ سرى مغولان ( يوان چائوپى شه ) ( فارسى )

دنبالش كردند . چون در انبوه جنگل تارگونا اوندور « 1 » خزيده بود ، تائيچيئوت‌ها كه نتوانستند وارد آن شوند ، در اطراف جنگل به مراقبت پرداختند . 80 - تموچين سه شب در جنگل بسر برد و سپس گفت : « حال خارج شوم » . اسبش را به دست گرفت و به راه افتاد . در اين هنگام زين از اسب باز شد و به زمين افتاد . [ تموچين ] برگشت و ديد كه زين پاره شده و افتاده ، بدون اينكه سينه‌بند و تسمه ( تنگ اسب ) باز شود . [ با خود گفت ] : « اگر با تسمه پاره مىشد ممكن بود ، ولى چطور سينه‌بند هنوز باقى است ؟ آيا آسمان مرا حفظ مىكند ؟ » اين را گفت و بازگشت و سه روز ديگر هم ماند . چون بار ديگر براى خارج شدن [ از جنگل ] به راه خروجى جنگل [ رسيد ] ، تخته‌سنگ سفيدى شبيه خيمه‌اى در مخرج [ جنگل ] افتاده و آن را مسدود ساخته بود . با خود گفت : « مگرنه اين است كه آسمان مرا حفظ مىكند » و بازگشت و سه روز ديگر ماند » . سرانجام چون نه روز بدون خوراك مانده بود ، گفت : « چگونه خود را رها سازم كه بىنام‌ونشان بميرم ؟ من بيرون خواهم رفت » . او مىخواست تخته‌سنگ سفيد را كه شبيه خيمه‌اى بود و در مخرج [ جنگل ] افتاده و آن را مسدود ساخته بود ، كنار بزند و راه باز كند ، ولى موفق نشد . [ پس ] درخت‌ها را با كارد خود كه با آن تير مىساخت ، قطع كرد ، اسبش را وادار به خزيدن كرد و بيرون راند و [ خود نيز ] خارج شد . تائيچيئوت‌ها كه مراقبش بودند ، او را گرفتند و بردند . 81 - چون ترقوتاى كيريلتوق رفت و تموچين را با خود برد ، به افراد قوم خويش دستور داد تا هر شب [ تموچين را ] در گروهى از چادرها جا دهند « 2 » . همچنان‌كه پيش مىرفتند ، هر شب به نوبت تموچين [ را در گروهى از چادرها ] جا مىدادند ، شب سيزدهم [ ماه ] اولين ماه تابستان ، در روز « قرص سرخ » تائيچيئوت‌ها همگى در ساحل [ رود ] انون جشنى برپا ساختند [ و ] در برآمدن آفتاب از يكديگر جدا شدند . در حين جشن ، مرد جوان ضعيف الجثه‌اى مراقب تموچين بود . هنگامىكه افراد جشن از يكديگر جدا شدند ، [ تموچين ] بندهاى خود را بريد و ضربه‌اى به سر [ مرد ] جوان ضعيف الجثه وارد آورد و گريخت . چون در جنگل [ كنار ] انون خوابيد ، با خود گفت نكند ديده شوم و

--> ( 1 ) - Targuna - undur ( 2 ) - ترجمهء مغولى مطمئن نيست .