اولياء الله آملى
186
تاريخ رويان ( فارسى )
گيلان يكدل شده ، به مقاومت اهل خراسان دل بر كار نهادند . چون امير مسعود از دست برد اهالى ولايت و وفاق ايشان با يكديگر خبردار شد هيبت اين طايفه به دو نشست و فكرى كه در اوايل مىبايست كرد تا در ورطهء هلاك نيفتد ، در اواخر پيش گرفت . خود ندانست كه بيشهء طبرستان ، عرين شيران با چنگال و مكمن هژبران با گرز و كوپال است . اگرچه در كنام سباع به آسانى درآيند ، الا مخرج به دشخوارى انجامد . و اگرچه به اول به حيله دشمن را چون پلنگ مجال دهند ، به نوبت دوم چون شير ژيان كمين بگشايند . از نماز شام تا وقت سحر ، مردان كار ، آوازها برآوردندى كه اى مردم خراسان به پاى خود به دام آمديد ! به آمدن مجال داديم ، اگر مرديد بيرون رويد . شما را چه احتياج به قلعه و حصار كردن است . از آن روز كه از خندق تميشه ، قدم در اين بيشه نهاديد ، شما در قلعه گرفتاريد ! مردى آنست كه خود را از اين قلعه بيرون بريد . كوه و درياى ولايت همه لشكر جرار است . هيچ غريبى در اين مقام نيامد و با ما به قهر برنخاست كه فروننشست . و از اين نوع تهديد و وعيد مىگفتند . تا در آن ميان امير مسعود مضطرب گشت « 1 » . كيا جمال الدين احمد جلال و برادرزادگان را به شهر بند بازداشت « 2 » و تدبير خلاص خود مىكرد . و از كيا آن التماس نمود كه او را از آمل بدربرند . و امير على بن هولغون « 3 » كه از امراى هزاره يكى او بود ، با لشكر خود از او مفارقت كرد و به ملوك پيوست و با اهل مازندران و رستمدار يكدل شد . از اين سبب هيبتى ديگر بر امير مسعود مستولى شد و با احمد جلال گفت كه مرا از اين ولايت بدر بايد برد و به يك روز پنج خروار درم نقد به دو داد . احمد جلال آن مبلغ را از او ستانده [ 94 ] با پيش اقارب خود فرستاد و فرمود تا
--> ( 1 ) - در اصل : گشته . ( 2 ) - در اصل : داشتند . ( 3 ) - مولغان به جاى هولغون . تاريخ طبرستان سيد ظهير الدين ص 75 .